۱۳۹۸ تیر ۲۳, یکشنبه

لغتِ پابه‌ماه



باید بنویسم، هر روز؛ همه‌ی این دو هفته را. دو هفته‌ای که دور خواهم بود از اتاقم، کتاب‌ها، خانواده، شهر، زبان و جغرافیایم. یکی دو روز است مشغول انتخابم؛ انتخابی که مناسب این دو هفته باشد. دفتر یادداشت‌های سفر. چند سالی‌ست دفتری با این عنوان دارم. نوشته‌های پراکنده، از سفرهای گاه و بی‌گاه. دفتری که خوشایند این سفر نیست. دیداری که هشت‌سال به تعویق افتاده است. هشت‌سال دوری که سال‌ها ما را به‌هم نزدیک‌تر کرده است. هر روز ساعتی مکالمه و تاکید بر این نکته که بیان فلان اتفاق و جزئیات فلان آشنایی بماند برای دیدار. و حالا آن دیدار، دیدارِ حرف‌های نگفته، سکوت‌ها و خط‌خورده‌های سطرهایی که نوشته شدند اما دل رضایت به ارسال نداد. دو هفته برای کنجکاوی در «تو»، برای ماندگاری در «تو»، برای بیداری در «تو»، برای آن شکل از تن‌دادن که گشودگی‌ست. و حرف درباره‌ی کتابی مشترک که ادامه‌اش ناتمام ماند، با محوریت غیاب و تن. تنِ بدل گشته به گوشت، یک تکه گوشت، ناشناس و بیگانه، سنگین چون زنی هشت‌سال پابه‌ماه.


این دفترها، چون دفترهای نوشته‌شده در گذشته همه یادگار «تو»ست. آن صفحات سفید، این صفحات سفید، و همه‌ی کلماتی که باید سفید بمانند. نوشته نشوند. کلماتی که دور از من در «تو» زیست کرده‌اند. حالا باید منتظر بمانم، یکی دو روز، ببینم جغرافیا با ما چه کرده است. آن قلب که میان ما می‌زد، که میان ما زده می‌شد، حالا با چه زبانی ما را داوری خواهد کرد؟


تو همیشه دور بوده‌ای. حتا آن روزها که کنار هم بودیم و نمایشنامه‌های مشترک دو شخصیتی می‌نوشتیم. یا آن روزها در آن هتل بی‌ستاره، تو دیپورت‌شده، ممنوع، با موهایی که کوتاه کرده بودی برای استتار، و من چنان افسرده چنان افسرده چنان افسرده که آن روز، وقتی با گزارشِ مردم، آه مردم، تو را بردند، من با دو ساندویچ دورتر ایستاده بودم، تو با نگاهت گفتی جلو نیا، و من خودم را به نگاهت سپردم و جلو نیامدم. تو را بردند. و با من ماند عکس‌هایی که از دست‌هامان گرفته بودی. و آن عکس، سیگار به‌دست، با سری که پایین ماند برای همیشه. تو رفتی، و چهره‌ی مرا با خودت بردی. و حالا بعد از این‌همه سال نشسته‌ام تا دفتری مناسبِ دیدارت انتخاب کنم.

۱۳۹۸ تیر ۲۰, پنجشنبه

سرگئی دولاتوف


فیلم روایت شش روز از زندگی نویسنده‌ی روسی «سرگئی دولاتوف» و هم‌نسل‌های اوست که تا زنده بود چاپ هیچ‌کدام از کتاب‌هایش را در کشورش ندید. داستان مبارزه‌ی او و نویسندگان و هنرمندانی که نمی‌خواستند تن به صدای حزب حاکم بدهند. سختی‌های معیشت و کار، سانسور، ناامیدی‌ها، دریغ‌ها و حسرت‌ها، جوان‌مرگی و سر آخر مهاجرت. این‌که اگر بخواهند به عنوان نویسنده پذیرفته شوند باید به آرمان‌های حزب حاکم متعهد باشند. دوستانی که در اغلب اوقات کنار هم جمع می‌شوند، آن‌ها که درمانده از رد آثارشان برای چاپ خودکشی می‌کنند، آن‌ها که تن به مهاجرت می‌دهند، هنرمندهای گمنامی که کشته شده، می‌میرند، فراموش می‌شوند. همین تن‌ندادن به تعهدِ خواسته‌شده، به آرمانِ مبتذلی که ادبیات و هنر را بزک‌کرده می‌خواهد آن‌ها را در اوج استیصال سر پا زنده نگه می‌دارد. سردبیری که به «دولاتوف» در پی ردشدن شعر و داستان‌هایش از او می‌خواهد داستان مثبتی بنویسد، و او در جواب می‌گوید: بلد نیست و نمی‌داند چطور می‌شود داستان مثبت نوشت.


او می‌داند نوشتن بخشی از خود اوست. که اگر آن را در خدمت چیزهای عوامانه و خواسته‌شده به‌کار ببرد دیگر چیزی از او نخواهد ماند. همین ایمان او را یاری می‌دهد تا خود و قلمش را نبازد. مراقبت از خودش، از آرمان‌ها و حفظ استقلالی که قیمتش می‌تواند آسایشی باشد که دیگران آن را هدف زندگی می‌دانند:

هر چه باشد ما زنده‌ایم، با کت‌های نخ‌نما، کفش‌های نمناک، بحث‌های همیشگی، مشروب‌خوردن‌ها. فقیر و بعضی اوقات مستعد. بوده‌ایم و خواهیم بود. با وجود هر چیز دیگری. هر مشکلی. همچنین فکر می‌کنم تنها مسیرِ مطمئن مسیر خطاها، ناامیدی‌ها و امیدهاست.

۱۳۹۸ تیر ۱۸, سه‌شنبه

مدت


در فقرِ مدتِ شب، و بلندی نم‌دار و بی‌جان و گاه حتا بی‌حاصلِ روزهای تابستان، خوشا خواندن از پروست و «در جستجو»یش. بیداریِ ادراکِ نشانه‌ها در زمانِ احساس شده، و استحاله‌ی آن در فضای خاطره، تا زمان به مثابه‌ی مکان تجربه شود.


پروست را، پس از مرگ مادر در چهارم دسامبر1905، در درمانگاه دکتر سولیه می‌بینیم که متخصص بیماری‌های روانی و عصبی است و برایمان مسجل می‌شود که دارو، در این مورد خاص، درمانی به همراه ندارد. به‌هرحال راوی بهبود می‌یابد و پس از شش هفته درمانگاه را ترک می‌کند. گویی ادبیات بهترین فضای گریستن است، گریستن نه فقط بر دردهای زندگی واقعی، بلکه بر دردهای زندگی خیالی داستان. پروست در خانه‌ی شماره‌ی102 بلوار هوسمان مستقر می‌شود و لویی پران معمار درزهای اتاقش را در1909 با چوب‌پنبه کیپ می‌کند. سلولش درست همان زمان آماده می‌شود که برنامه‌اش برای کار قطعی می‌شود؛ قرار است خود را در سلولش حبس کند و اراده‌ی خدشه‌ناپذیر را بر خود هموار کند: اراده‌ای که برای او همان‌قدر لذت‌بخش است که تاثیرش برای دیگران بی‌رحمانه است.(مارسل پروست و ادراک زمان. ژولیا کریستوا. ترجمه‌ی بهزاد برکت)

۱۳۹۸ تیر ۸, شنبه

رعشه‌ی حیات


طبقِ آزمون طبیعت هر کودکی حاصل نزدیکی دو نفر است. حساب من گویا از طبیعت جداست. من حاصل سه نفرم. محصول دو ازدواج. در ازدواجِ اول، پدرم ناخواسته به همسری گازی درمی‌آید که آن را می‌توان عصاره‌ای شیمیایی دانست. آن ازدواج بدون رضایت پدرم بود. هیچ‌کس را سراغ ندارم که در لحظه‌ی عقد بله‌ی پدرم را شنیده باشد. وصالی که از طریق سوراخ‌ها اتفاق افتاده بود. استشمام کلمه‌ی آن زندگی بود. شدتش پدرم را چند سال زمین‌گیر می‌کند. در چند سالی که پدرم ناخواسته در برهوتی شامل صدا، تصاویر نامعلوم، بو، تاول، رعشه و کف گرفتار آمده بود من داشتم مقدماتی را برای هست‌شدن طی می‌کردم. حالا که دقت می‌کنم می‌توانم چیزهایی از آن برهوت را در خودم ردیابی کنم. شدت صدا که کاسته می‌شود، و تصاویر کمی وضوح می‌یابند، و تاول‌ها به زخم‌هایی کم‌عمق بدل می‌شوند، پدرم تصمیم می‌گیرد در فاصله‌ی بین رعشه‌ها گذشته‌اش را فراموش کند و آینده‌اش را به زنی بسپارد که در تلفظ کلمه‌ی رعشه مشکل دارد. او دوباره به هیبت مردی در می‌آید که هر جا می‌رود شاخه‌ای «خردل» با خودش دارد. یکی از ویژگی‌های مادرم این بود که بر اثر استشمام همان گاز نمی‌توانست بوها را تشخیص بدهد... اولین خمیازه‌ی من را که درونش احساس کرد بویایی‌اش را بدست آورد. من حاصل درد مشترکی بین پدر و مادرم هستم. شاید پدرم می‌خواست با خلقِ من، به سهم خودش، به جهان بخندد. یک جدول کلمات متقاطع که هیچ‌کدام از حرف‌های راهنمایش درست نیست. از ازل نادرست بوده‌ام. چیزی در من اشتباه است. اشتباهی که از جدم، آن عنصر شیمیایی، شوهر پدرم، به ارث برده‌ام. گازی در من می‌رود و می‌آید و تمام دنده‌های مرا با آوازی دردناک در هم می‌شکند. انگار تمام اعضایم در یک لحظه هم می‌خندند، هم گریه می‌کنند. عقربه‌هایی که در یک نانظمی شیمیایی هر کدام به طرفی می‌چرخند. ثانیه‌ها گاهی در ساعتی که منم از دقیقه‌ها جلو می‌افتند. دقیقه‌ها به ریش ساعت‌ها می‌خندند. یک دایره که در رسم خودش به خطی ناهموار بدل می‌شود. خطی که در ادامه‌اش مثل نخی در سوراخی از من فرو می‌رود و سال‌های پاره‌ام را به‌هم می‌دوزد. حتا زمان هم در من کج است. خودم باید خم شوم و دقیقه‌ها و ثانیه‌های افتاده را درونم جمع کنم تا بتوانم ساعتی دور از خودم باشم.

ط. زاهد بارخدا
صفخات هشتادوچهار و هشتادوپنج



ناهنجاری کروموزومی. انگار مادرش با جنگ ازدواج کرده بود. شاید هم پدرش به جای منی خردل در رحم‌ش ریخته بود. نسبت مبهمی با گازها داشت. (از بخش‌های سانسورشده‌ی «ط»)


گاز خردل: سلاحی شیمیایی که در بمباران سردشت و حلبچه از آن استفاده شد.


عکس: بمباران شیمیایی سردشت. هفت تیر1366