۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

پرسه در حوالی کلمه و ارگاسم


میلان کوندرا بعد از بررسی ترجمه‌های مختلف از اولین رمانش «شوخی» در می‌یابد که بیشتر مترجم‌ها در اغلب اوقات کلمات و عبارات او را تغییر داده‌اند. ناراحتی‌اش را در این زمینه با یکی از آن‌ها در میان می‌گذارد. مترجم به او پیشنهاد می‌دهد که بنشیند و لغت‌نامه‌ی رمان‌هایش را بنویسد؛ لغت‌نامه‌ای شامل تعریف منسجمی از واژه‌های کلیدی رمان‌هایش. کوندرا لغت‌نامه‌ای می‌نویسد برای هفتاد و یک کلمه؛ کلماتی که به زعم خودش در درک و خواندن رمان‌هایش نه تنها به مترجم که به خواننده هم کمک می‌کنند. واژه‌هایی چون: زیبایی، خانه، سبکی، مرسی، پیری، خندیدن، تغزل.


یکی از این واژه‌ها «تکرارها»ست. او در توضیح این کلمه بیزاری‌اش را از «مترادف‌ها» بیان می‌کند؛ این‌که چگونه مترجم‌ها با پیداکردن مترادف‌های یک کلمه آن را جزو توانایی‌های خود قلمداد می‌کنند: «من مفهوم مترادف را به‌کلی نفی می‌کنم: هر کلمه معنای خاص خود را دارد و از لحاظ معنا جایگزین‌ناپذیر است.» رمان «آناکارنینا»ی تولستوی را مثال می‌زند که نویسنده به عمد در ابتدای رمان در شش سطر هشت‌بار از واژه‌ی «خانه» استفاده کرده، در حالی‌که در ترجمه‌ی فرانسه‌اش فقط یک‌بار واژه‌ی خانه ذکر شده است.


یکی دیگر از این واژه‌ها «تکرار مکرر» است. این‌که چگونه می‌شود گاه با تکرار واژه یا عباراتی کلام را به موسیقی نزدیک کرد. در این بخش به قسمتی از رمانش «شوخی» اشاره می‌کند که در تلاش بوده با تکرار «خانه‌ی من» وجه موسیقایی به رمانش بدهد: تکرار، اصل تصنیف موسیقی است. تکرار مکرر، یعنی کلامی که موسیقی می‌شود. من خواهان آنم که رمان، در قسمت‌های تفکربرانگیز، گه‌گاه به نغمه و ترانه مبدل شود.



 در زبان فارسی نویسنده‌ای که درست‌ترین استفاده از تکرارها را داشته «رضا براهنی»‌ست. آن‌هم در شاخص‌ترین رمانش: روزگار دوزخی آقای ایاز. تکرارها در اوج‌اند. به این می‌ماند کلمات نه تنها تحت کنترل نویسنده نیستند که حین پرسه‌گردی‌شان در سراسر متن به ارگاسم می‌رسند. متن در جاهایی از کتاب می‌شود خودِ موسیقی. دیگر خواندنی نیست، شنیدنی‌ست. چشم‌ها باید گوش شوند برای خواندن این کتاب.


و کیمیا، کیمیا، کیمیا می‌گفت، من مدتی بود که تو را می‌خواستم، می‌خواستمت؛ و من می‌گفتم هر شب گوشه‌های چشم‌هایت را نگاه کرده بودم، ببین هر شب، هر شب؛ و او می‌گفت، دیگر چطور و کجا را، کجاها را نگاه کرده بودی؟ و من می‌گفتم موهایت را، که موهایت را می‌خواستم، موهایت را هم نگاه کرده بودم؛ و او زانوهایش را از دو طرف روی سینه‌ی من گذاشته بود و می‌گفت، بگو، بگو تو چه چیز مرا خواستی که نگاهم کرده بودی هان، ها، چه چیز مرا می‌خواستی؟ و من می‌گفتم گاهی چشم‌ها و گاهی لب‌ها را و یک‌بار- موقعی که شانه‌های بلندت برهنه بود- من پاهایت را، خواسته بودم، اما اغلب، می‌دانی، می‌دانی، من اغلب، همه جا، همه جا، جا، جا، همه جای تو را خواسته بودم؛ و او می‌گفت، پس بیا بیا، همه جایم را پُر کن، پرش کن، پرش کن، و من پرش می‌کردم، پرش می‌کردم، با همه جایم؛ و چشم‌های او به کنار حدقه‌هایش می‌غلتید و صورتش به ناگهان سرخ و شکنجه دیده، بعد صاف و درشت و زیبا، مثل دریاچه‌ای می‌شد و بعد او دوباره شروع می‌کرد به نالیدن و به من می‌گفت، بنال، بغلم بنال، با آن صدای درگلومانده‌ات بنال؛ که من نمی‌دانم می‌نالیدم یا نه؛ که او می‌گفت باز هم، بنال و بنال و من که صورتم از بالا، بر روی پستان‌هایش خمیده بود می‌نالیدم و او تنش را بالا می‌آورد و پایین می‌برد و مدام و مدام و مدام می‌گفت، بنال و بنال و بنال.           

۱۳۹۷ تیر ۲۶, سه‌شنبه

دومین جوانی


با خودم قرار گذاشته‌ام در ساعات قطعی برق، در اوج گرمای این تابستان لعنتی، که امیدوارم به قطعی گاز و آب و هوا و نان هم منجر نشود، «نامه‌های ون‌گوگ» را دوباره‌خوانی کنم. این هنرمند دردمند که پیوسته در عذاب بود. قناعت می‌کرد به روزی یک وعده غذای ساده، بلکه توان تهیه‌ی رنگ و بوم را داشته باشد.

پروست در جلد دوم شاهکارش «در جستجوی زمان از دست رفته» اشاره می‌کند آن‌هایی که آثار نبوغ‌آمیز خلق می‌کنند کسانی نیستند که در دلپذیرترین مکان‌ها زندگی می‌کنند و درخشان‌ترین سخنرانی‌ها را ایراد کرده و دارای گسترده‌ترین و فرهیخته‌ترین فرهنگ‌اند، بلکه آن‌هایی هستند که یک‌باره از زندگی‌کردن برای خود دست کشیده‌اند. «ون‌گوگ» برای من یکی از مهمترین مصداق‌های این جملات پروست است.

 او که در زمان حیاتش حتا یک اثرش فروش نرفت، زندگی‌اش توام بود با فقر و فلاکت و بدبیاری: «دختری که از او نقاشی می‌کردم بچه‌دار شده است، این جریان را به من نسبت می‌دهند، در صورتی که در این امر هیچ دخالتی نداشتم.» در راه هنرش حتا سلامتی جسمی و روحی‌اش را فدا می‌کند؛ در نامه‌ای به برادرش می‌نویسد: اگر هنر را در حقایق زندگی نمی‌جستم، زندگی را بیهوده می‌پنداشتم.


تئوی عزیز

اکنون می‌خواهم با آرامش کامل کار کنم و بدون احساس افسردگی در کنج تنهایی به‌سر برم. با این‌همه غم و اندوه و ناراحتی روانی به‌کلی از بین نرفته است و بیشتر درست هنگامی که سرگرم کار هنری هستم دوباره گرفتار سیل اندوه می‌شوم، امان از این غم بی‌پایان و تشنگی بسیار برای رسیدن به زندگی واقعی و ایده‌آل و دست‌نیافتنی.



ما که تا این اندازه به مرگ نزدیکیم و فقط به نیروی ایمان تکیه داریم، به یقین می‌دانیم که کارهای ما بزرگ‌تر از ما و زندگی ماست. هنر در آینده چنان زیبا و پر شکوه و واقعی و در همان حال به حقایق زندگی نزدیک خواهد بود که اگر ما اکنون جوانی خود را در این راه بگذاریم سرفراز خواهیم بود.



گمام می‌برم تو هم وقتی می‌بینی جوانی ما دود می‌شود و ناپدید می‌شود، مانند من در غم و رنج باشی. اگر این جوانی شکوفه کند و آثاری را که ما می‌آفرینیم به‌بار آورد، البته چیزی از دست نداده‌ایم. استعداد و توانایی کار سالم نیز، دومین جوانی است.






۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

کپی برابر اصل


بدترین خوانندگان یک نویسنده می‌تواند دوستان، خانواده و آشنایانش باشد که همه دنبال ردی از خودشان در کتاب او می‌گردند و کوچکترین نشانه‌ای را دال بر حضور خودشان دانسته و گمان می‌کنند نویسنده کارش را از روی آن‌ها و زندگی‌شان نوشته است.

اعتراف می‌کنم بدم نمی‌آید نویسنداه‌ی اتوبیوگرافی‌نویس باشم. همه‌ی آن‌چیزهایی را بنویسم که دقیقا برای خودم و یا در اطرافم برای دیگرانی که با آن‌ها در ارتباطم اتفاق افتاده باشد. حتا بار دراماتیک اثر را در نظر نگیرم و صرفا به بیان جزئیات ملال‌آوری بپردازم که با پرداختن به آن‌ها مسیر عمر را طی می‌کنیم.

کمتر اثری را می‌شود پیدا کرد که نویسنده برای نوشتن آن از زندگی خودش مایه نگرفته باشد. بخش‌هایی از واقعیت زیسته و تجربه‌شده، و دست‌بردن به بخش‌هایی دیگر از آن، و خلق واقعیتی دیگر با تکیه به تخیل و شرایط تاریخی و فرهنگی و اجتماعی. شاید از این روست که جیمز جویس هر اثر ادبی، حتا نمایشنامه‌ای چون «هملت»ِ شکسپیر را هم زندگی‌نامه‌ی خودنوشت نویسنده‌ی آن می‌داند.

هنری راث مهاجری یهودی‌تبار در آمریکا که جوانی‌اش در فقر و فلاکت می‌گذرد به صورت اتفاقی نسخه‌ای از «اولیس» جیمز جویس را پیدا کرده و شروع می‌کند به خواندن آن. او که رویای نویسندگی در سر دارد با خواندن «اولیس» متحول می‌شود. بعدها در یکی از رمان‌های اتوبیوگرافی‌اش اشاره می‌کند که خواندن رمان جویس به او یاد داد که چگونه می‌شود زندگی رومزه و نکبت‌بار را وارد قلمرو ادبیات کرد و از آن طلای ناب ساخت. اولین رمانش توجهی جلب نمی‌کند. سی سال نمی‌نویسد، تا این‌که بعد از سی سال رمانش تجدید چاپ می‌شود و این‌بار سروصدایی به‌پا می‌کند. دوباره به نوشتن برمی‌گردد و رمانی چهار جلدی می‌نویسد. در جلد دوم کاراکتر که پانزده سال دارد با خواهرش رابطه برقرار می‌کند. بعد از چاپ کتاب خواهرش شاکی می‌شود که چطور توانسته در نوجوانی به او تجاوز کند. راث مجبور می‌شود برای کتاب مقدمه‌ای بنویسد و اشاره کند که کتاب وجه اتوبیوگرافی ندارد. سر آخر هم مجبور می‌شود برای آن‌که خواهرش علیه او اقامه‌ی دعوی نکند ده هزار دلار به او بپردازد.

در ویرایش نهایی یکی از کتاب‌هایم مجبور شدم نام کاراکتر اصلی را به دلیل هم‌نامی با یکی از نزدیکانم تغییر بدهم. برای بار آخر که کتاب را خواندم دیدم به دلیل همین تغییر به ظاهر کوچک دیگر حسی به آن ندارم.

۱۳۹۷ تیر ۱۷, یکشنبه

تندبادِ تاریخ


آخرین فیلم آندره وایدا. پساتصویر. فیلمی درباره‌ی مهمترین نقاش صاحب سبک قرن بیستم لهستان ولادیسلاو استرزمینسکی، در دورانی که لهستان زیر نفوذ کمونیسم و اتحاد جماهیر شوروی بود. او که هنرمندی فرم‌گراست با روی کار آمدن کمونیست‌ها حاضر نمی‌شود تن به رئالیسم سوسیالیستی مد نظر آن‌ها بدهد. در نتیجه شغلش را از دست می‌دهد تا جایی که از دانشگاهی که خود آن را تاسیس کرده اخراج می‌شود. نقاشی‌هایش را از موزه‌ها جمع‌آوری می‌کنند؛ حتا حاضر نیستند برای امرار معاش ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین شغل را به او بدهند. او با تن ندادن به خواسته‌های آن‌ها، و تحمل فشارهای روحی و جسمی به مبارزه‌اش ادامه می‌دهد تا این‌که بالاخره ضعف‌های شدید جسمی و روحی او را به کام مرگ می‌برد.


در بخشی از فیلم خدمتکارش بشقابی سوپ جلویش می‌گذارد و گوشزد می‌کند که حقوق دو ماهش را دریافت نکرده است. وقتی می‌گوید پول ندارد خدمتکار بشقاب سوپ را به قابلمه برگردانده و آن‌جا را ترک می‌کند. با رفتن خدمتکار از شدت گرسنگی خم می‌شود و بشقاب خالی را لیس می‌زند.