۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

گذزِ نام بر ایام



نشسته بودم روی پله‌ی ورودی؛ داشتم به «تابستان» فکر می‌کردم که دیشب، نیمه‌های شب، وقتی از خواب پریدم، و بلند شدم از روی تخت که پنجره را ببندم، از دستم افتاد و شکست. روبرویم در حیاط سطل آشغال را می‌دیدم و چند گلدان. یک قطعه سنگ هم بود؛ نه‌چندان کوچک و نه‌چندان بزرگ. یک لحظه عمیقا از زنده‌بودن به وجد آمدم! این‌که چنان هستم که یک قطعه سنگ. فکر نمی‌کردم سنگ –برعکس گلدان، یا حتا سطل آشغال- از حضور من آگاه است. مثل موجودی که باشد، اما در عدم. بود، اما نه زنده. هر چند فکر نمی‌کردم غافل باشد از هستی خویش. من در برابر آن هستیِ منوط به مُرده‌گی حضور داشتم. بودم. گرچه ناخرسند از آن بیماری که به جان زندگی‌ام افتاده؛ آن بیماری که «من»‌است؛ خودِ من؛ این حقیقتِ مستعار. من با شاد نبودن به «هستی» خیانت کرده‌ام.

تصویر: Clear ideas از رنه مگریت

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

زنی که تمامی زنان جهان بود



اولین تجربه‌ی مرگ در زندگی من مرگِ «اِما بوواری» بود. یادم نمی‌رود آن سال‌های اوایل نوجوانی. هیچ تجربه‌ای از زندگی نداشتم. نه زن را می‌شناختم، نه زندگی، نه عشق، نه مرگ، نه زناشویی، نه کار، نه بدهی، نه بطالت، نه ملال، نه خیانت، نه زنا، نه شرم، نه دزدی، و نه خودکشی. «اِما» همه‌ی این‌ها شد برای من. به واسطه‌ی او، در طول یک هفته، با چهره‌ی تراژیک زندگی مواجه شدم. روز مرگِ «اِما»، روز مرگِ من، و مرگِ نوجوانی من بود.


آن روزها داشتن دستگاه ویدیو غیرقانونی بود. خانواده‌ی خاله‌ام یکی داشتند. گاهی آن را چند روزی امانت می‌گرفتیم. روز مرگِ «اِما» مادرم آن را در بقچه‌ای نان لواش جاسازی کرد. آن نوجوان لاغر و رنگ‌پریده، با بقچه‌ای بر شانه که در کوچه‌ها راه می‌رفت و با صدای بلند های‌های می‌گریست من بودم. همه نگاهم می‌کردند. چند نفر حتا با دیدن من گریه‌شان گرفت. دوست داشتم همه‌ی مردم شهر گریه می‌کردند. خاله‌ام وحشت‌زده بغلم کرد. پرسید چه اتفاقی افتاده؟ و من چنان لال شده بودم که نتوانستم بگویم: تمام زن‌های دنیا مُرده‌اند. از آن روز «اِما» برای من همان چیزی شد که برای «لئون» در روزهای اول آشنایی: دلدار همه‌ی رمان‌ها، قهرمان زن همه‌ی نمایشنامه‌ها و «او»ی ناشناخته‌ی همه‌ی کتاب‌های شعر.


آن تابستان من و پدرم در حیاط می‌خوابیدم. آسمانِ شب‌های آن سال پُر بود از ستاره، و من از آن روشنایی می‌ترسیدم. زیر پتو برای «اِما» گریه می‌کردم. اندوهم مرز نداشت. چنان بزرگ بود که دوست داشتم برای تحملش از پدر کمک بگیرم. تصمیم گرفتم برای رهایی از آن اندوه، کتاب را رونویسی کنم، و بخش خودکشی او را با رسیدن «لئون» و مبلغ پول مورد نیاز تغییر بدهم. فکر می‌کردم با این کار او را برای همیشه زنده نگه می‌دارم. غافل از این‌که او با ناخرسندی از شکل زندگی‌اش و تن دادن به لذتِ حیات، پیشاپیش مرگ را زندگی می‌کرد.


اسکار وایلد می‌گوید: «مرگ لوسین روبمپره –قهرمان رمان جلال و نکبت روسپیان بالزاک- درام بزرگ زندگی من است.» مرگِ «اِما» هم چهره‌ی تراژیک زندگی را به من نشان داد و اولین تراژدی زندگی من شد. 


تکان تندی او را روی تشک کوبید. همه به طرفش برگشتند. دیگر «اِما»یی نبود.
قابل تصور نیست رنج فلوبر هنگام نوشتن این جمله‌ها. فلوبری که وقت نوشتنِ تنش‌های عصبیِ «اِما» خودش هم گرفتار حملات عصبی می‌شد.

۱۳۹۶ شهریور ۱۶, پنجشنبه

نوع بشری که بود



روبر آنتلم همسر مارگریت دوراس در دوران اشغال پاریس توسط نازی‌ها دستگیر می‌شود و به اردوگاهی در آلمان انتقال می‌یابد. دوراس دربه‌درِ یافتن او می‌شود. به هر دری می‌زند بلکه خبری از او پیدا کند. به گمان این‌که او را در پاریس نگه می‌دارند با یکی از عوامل فرانسوی گشتاپو وارد رابطه می‌شود، تا بتواند با اغوای او آنتلم را پیدا کند. بی‌نتیجه می‌ماند. حزب می‌خواهد رابطه‌اش را با عامل گشتاپو حفظ کند که رابط آن‌ها با رفقای در بند باشد.

رمان «درد» حاصل روزهایی است که دوراس چشم‌به‌راه رسیدن خبری از آنتلم و خود اوست. بعد از آزادی فرانسه، دوراس از یکی از دوستانش می‌خواهد حالا که آلمان ازهم‌پاشیده آن‌جا برود شاید بتواند آنتلم را پیدا کند. فرانسوا میتران با نامی مستعار و جعل سندی به عنوان نماینده‌ی دولت موقت در امور زندانی‌ها عازم داخائو می‌شود. آن‌جا به سرکشی اتاقک‌های کوچک بازداشتگاه‌ها می‌پردازد. در همین حین از دهان پیکر بی‌جانی که روی زمین افتاده نام خودش را می‌شنود. نزدیک می‌شود. باور نمی‌کند آن اسکلت افتاده بتواند حرف بزند. از شکل لب‌ها و فاصله‌ی دندان‌هایش او را می‌شناس؛ خودش است: آنتلم.


فرانسوا با کمک دوستی دیگر او را پنهانی سوار ماشین و از اردوگاه خارج می‌کند. نمی‌تواند به سرعت رانندگی کند. می‌ترسد با تکان‌های ماشین استخوانْ پوست بدنش را سوراخ کند. آنتلم هشتاد کیلو حالا 35کیلو است. دوراس با دیدنش فریاد می‌زند. با دست چشم‌هایش را می‌پوشاند. پا می‌گذارد به فرار. خودش را در کمد لباس‌هایش پنهان می‌کند.


آنتلم که پزشک‌ها امیدی به نجاتش ندارند بعد از بهبودی یک سال تمام را صرف نوشتن کتابی می‌کند درباره‌ی آن‌چه در زندان بر سرش آمده. شرحی تکان‌دهنده از مرگ تدریجی دوستانش؛ و زندگی‌اش در قلمروی مرگ. تجربه‌ی ویرانی و تلاش برای از دست ندادن هویت انسانی و انسان ماندن. این زیستن در قلمرو مرگ، و تلخ‌تر، بیرون گذاشته‌شدن از «نوع بشر»، و بدل شدن به چند حرکت جسمانی، چنان هولناک است که بلانشو بعد از خواندن این کتاب می‌گوید: «انسان آن ویران‌نشدنی است که می‌تواند تا بی‌نهایت ویران شود.»  این کتاب بیانِ روزگارِ دوزخیِ اسکلت‌های متحرکی‌ست که چون هنوز در شمار زندگان‌اند «نوع بشر» محسوب می‌شدند.


دوراس در سال‌های پایانی زندگی‌اش اعتراف می‌کند: آنتلم عشق بیکران زندگی من است.

۱۳۹۶ شهریور ۱۲, یکشنبه

بار دیگر بانویی که بسیار دوست می‌دارم



مدت کوتاهی از ازدواج «اما» گذشته، احساس شادکامی ندارد. فکر می‌کند ازدواج او را به چیزی که انتظار داشته نرسانده است:


«پیش از ازدواج پنداشته بود که به عشق رسیده است؛ اما از آن‌جا که به آن خوشبختی که باید از این عشق حاصل می‌شد دست نیافته بود پیش خود می‌گفت که پس باید اشتباه کرده باشد. و می‌کوشید بفهمد که در زندگی مفهوم واژه‌های سعادت، شور، سرمستی که در کتاب‌ها به نظرش بسیار زیبا آمده بود دقیقا چیست.»

*** 

بعد از برگشتن از میهمانی خانه‌ی مارکی داندرویلیه و آن مجلس رقص «اما» آرام و قرار ندارد. نمی‌تواند آن شب‌نشینی و آدم‌هایش را فراموش کند. بارها از خود می‌پرسد: «آخر چرا ازدواج کردم ای خدا؟» می‌اندیشد کاش تقدیر مرد دیگری را سر راه او قرار داده بود. سعی می‌کند با کتاب‌خواندن خودش را آرام کند: 

«آثار بالزاک و ژرژ ساند را خواند و در آن‌ها به‌دنبال چیزهایی گشت که تمناهای شخصی‌اش را در عالم خیال ارضا کنند.»


***
حالش هیچ خوب نیست. هذیان می‌گوید و گاهی مات می‌ماند و حرف نمی‌زند. شارل او را به استاد سابقش نشان می‌دهد. تغییر آب و هوا را پیشنهاد می‌دهد. «تُت» را ترک می‌کنند و راهی شهر کوچکی می‌شوند. مدتی می‌گذرد. «اما» احساس می‌کند عاشق شده است. برای خودش نقش بازی می‌کند بلکه فراموش کند. ملال گریبانش را می‌گیرد. مدام زیر لب هق‌هق می‌کند و اشک می‌ریزد. خدمتکارش با دیدن او یاد دختر جوانی می‌افتد که حال او را داشت. دختری غمگین که مدام گریه می‌کرد: «مرضش، آن‌طوری که می‌گفتند، مثل مِهی بود که توی کله‌اش بود و نه طبیب می‌توانست کاریش بکند و نه کشیش.» بعد ادامه می‌دهد که وقتی دختر ازدواج می‌کند حالش خوب می‌شود.
«اما» می‌گوید: «مال من بعد از ازدواج شروع شد.»

*** 

عشق امانش را بریده. دیگر نمی‌تواند مقاومت کند. می‌رود کلیسا، پیش کشیش. به کشیش می‌گوید حالش خوب نیست. می‌گوید: «درد می‌کشم.» کشیش با تعجب می‌گوید چرا به شوهرش شارل نمی‌گوید دارویی برایش تجویز کند. «اما» در جواب می‌گوید: «چیزی که من احتیاج دارم دواهای زمینی نیست.» 

۱۳۹۶ شهریور ۳, جمعه

سنگ قبر




در پست قبلی هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی کنم زیر عکس‌اش چیزی بنویسم. حتا پرهیز کردم از آوردن نامش. همین عکس‌اش را چند ماهی می‌شود به دیوار اتاق زده‌ام. بالای تخت، آن‌جا که بالش را می‌گذارم. هر روز، صبح‌ها که بیدار می‌شوم، هر شب، وقتی که می‌خوابم، دقایقی خیره می‌شوم به او. به چشم‌هایش که «نگاه» دارد؛ به حالت ایستادنش که مرا چون نوشته‌هایش می‌ترساند.

***
چندوقتی‌ست کلمه را دور از دسترس خودم نگه می‌دارم. جز وقت‌هایی که می‌نشینم برای نوشتن داستان. این تجربه‌های تازه که سعی می‌کنم به تئاتر یا سینما نزدیک باشند مسیر تازه‌ای برای من هستند. اگر در آن رمانِ دستِ ناشر خواستم با «کلمه» تابلوی نقاشی خلق کنم و ابایی نداشته باشم از بی‌معناشدن اثر، در این کارهای تازه می‌خواهم به متنی برسم که خودش، خودش را کارگردانی کند. کاش امکانش بود یکی دو تا از آن‌ها را در یک جلسه‌ی خصوصی برای چند نفر اجرا کنم. هر چند بخشی از آن متن‌ها باید تصویربرداری شوند. 

 ***

هیچ علاقه‌ای به چیزی که دارم ندارم. اشیای زندگی من معمولن به وسیله‌ی دیگران وارد زندگی‌ام شده‌اند. علاقه‌ی من به چیزهای بی‌ارزشی است که جایی در زندگی کسی ندارند و نمی‌توانند نقشی هم در آن داشته باشند. مثل آن تکه سنگ بد‌قواره‌ای که از کوه به خانه آوردم و یک سالی می‌شود گذاشته‌ام زیر کابینت ظرفشویی. از چیزهایی که دوست داشتم می‌توانم به قندانی اشاره کنم که چند سال پیش برادرم برایم آورد. و کاکتوس بلندبالایی که دو ماه پیش وارد زندگی‌ام شد. دو هفته پیش خواهرزاده‌ام قندان را شکست، و یکی دو روز است کاکتوس هم خشک شده. حالا بیشتر از این‌که شبیه گُل باشد به سنگ قبر می‌ماند؛ بالا آمده، دراز، رو به هیچ. دیگر زندگی‌ام چیزی ندارد تا دوستش داشته باشم.

*** 

آن عزیزِ کلاه‌به‌سرِ ایستاده‌ی پست قبلی جایی گفته: «نوشتن، شکل به‌خصوصی از وراجی است.» به گمانم حالا باید دست از نوشتن بردارم. بروم بنشینم جلو گلدانم و به آن استواری رو به هیچ خیره شوم. به گلی که مرا یادِ عدد «یک» می‌اندازد. یازده، صدویازده، هزار و صدویازده، یازده‌هزار و صدویازده، صدویازده‌هزار و صدویازده، یک‌میلیون و صدویازده‌هزار و صدویازده، یازده‌میلیون و صدویازده‌هزار و صدویازده... بروم درازای این‌همه «یک» را به سینه بمالم.