۱۳۹۶ مرداد ۲۳, دوشنبه

شرحِ دوست



هر انتظار و اضطرابی، برای کسی که در زندگی یک‌بار عاشق شده باشد، انتظار و اضطرابی عاشقانه خواهد بود. اندوه عاشقانه بعد از گذر سال‌ها می‌تواند نشانه‌های پیشین خود را باز بشناسد و با کوچک‌ترین محرکی زندگی را از مسیر همیشگی منحرف کند. دیروز احساسِ من وقتِ رفتن سر قراری معمولی برای دریافت یک امانتی، دچار اشتباهی استراتژیک شد. او قرار را قراری عاشقانه فرض گرفت. نتوانستم او را به اشتباهش آگاه کنم. در کنترل خودم نبودم. از شدتِ هیجان تن به لکنت افتاده بود. بعد از ملاقات فرسوده و رنجور روی تخت وا رفتم. آن‌چنان بی‌قراری و اندوهی سراغم آمد که به گمانم نتوانم به این زودی‌ها به حال عادی برگردم.

**

نوشتار اگر دهان باز کند تا از اندوه من بگوید، با ناتوانی در بیانِ آن، به وسیله‌ی کلمه به دردِ من خیانت کرده است.


*** 

تصویر: عکس از شهری می‌آید معمولن ابری، که می‌شود در ملاعام، بدون ترس، با عشق، یکدیگر را بوسید. آن‌که آن‌جا نیست، کنار لوییس و آن دو «میم» عزیز، من‌ام. عکس را که دیدم مثل این‌که از هستی محو شده باشم سوگوار خودم شدم. انگار در شش سال گذشته یک نفر دیگر نقش مرا بازی کرده، یا من در نقش دیگری فرو رفته باشم. در مکان درست قرار ندارم. و قرار ندارم چون مکانی که در آن و جزیی از آن تعریف می‌شوم آزارم می‌دهد. ما سه نفر بودیم، و حالا من یک نفرم. «یک نفر»تر از همیشه؛ در بندِ فاصله‌ای که حتا خودم را از خودم دور می‌کند.


***
آگهی:
دنبال یک دوست می‌گردم. سی سال به بالا. مرد. همشهری. دارای وقت آزاد برای هفته‌ای دوبار هم را دیدن، و ساعتی قدم‌زدن. مقاوم در برابر سرماخوردگی. آشنا به امیل سیوران و مارسل پروست. از متقاضیان احتمالی آزمون شفاهی گرفته خواهد شد. بنده نیز خود را موظف به پاسخ‌گویی می‌دانم. مکان آزمون به زودی اعلام خواهد شد. از سه نفر نهایی در یک میهمانی شام قدردانی به عمل می‌آید. نفر دوم و سوم هر کدام کتابی هدیه خواهند گرفت، و نفر اول «دوست» خواهد شد. 

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

اغما




دو هفته در اغما بود. روزهای آخر دیگر پوست مانده بود ازش و استخوان. نگاهش که می‌کردم مثل این بود نمی‌دیدمش. نبود انگار. رفته بود. جان عزیزش خانه را ترک کرده بود. آن‌چه مانده بود یک زن دیگر بود. با صورت مچاله و دهانی باز. دست‌هاش اما آشنا بود. رگ‌ها را به‌جا می‌آوردم، و آن انگشترِ رنگ‌رفته‌ای که با کوچک‌ترین حرکت از انگشت بیرون می‌آمد و قل می‌خورد روی تخت.


آن افتاده، آن دراز کشیده، آن زنی که آخر عمر موهایش در عوض سفیدشدن نارنجی شده بود، مادربزرگ من بود. زنی که جمعه، راسِ ساعتِ ظهر، کوله‌بارش را برداشت، و رفت، و درگذشت، و فوت شد، و مُرد.


شلوغ بودم این مدت. این دو هفته‌ی آخر مخصوصا. جمعیت زیادی در سرم راه می‌رفتند؛ صداها را می‌شنیدم. میان آن‌همه هیاهو یک صدا اما رساتر بود؛ صدای آدم داستانی که مشغول نوشتن‌اش بودم و با احتضار مادربزرگ به اغما رفت. و جمعیتِ دیگری که اقوام و فامیل و آشنایانی بودند که می‌آمدند و می‌رفتند و مدام پچ‌پچ می‌کردند. 


امروز خانه سبک بود. وقت کردم به اتاقم برگردم. دیدم چیزهایی را به‌جا نمی‌آورم! مثل این‌که از مسافرتی طولانی برگشته باشم اشیاء غریبگی می‌کردند. معذب بودم حتا وقتِ نوشتن. نرفتم سراغ داستان. قبل از ناهار سری به اتاق مادربزرگ زدم. لباس‌هاش را که دیدم تازه فهمیدم هنوز در غیبت‌اش اندوه‌گساری نکرده‌ام. دیدم بخشی از من با من نیست: «همیشه آن‌که می‌رود کمی از ما را با خویش می‌برد.»


باید در یک فرصت مناسب به داستان برگردم. به کلمه‌های در رگ‌هام پراکنده. باید جای خالیِ آن بخشِ رفته‌ام را با کلمه پُر کنم. باید برگردم به فاصله‌ی بین سطرها؛ آن‌جا بنشینم و خانه کنم. 

۱۳۹۶ مرداد ۹, دوشنبه

از خنده مُردن








می‌خواهم خدا بروم
و یک آفرینش بزرگ بیاورم
می‌خواهم یک هیچ بسازم که جای دردهای آدم‌ها باشد
و مرگم را احضار کنم تا با هم لبی تر کنیم.


وقتی شعری را دوست بدارم دیگر نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. و شعرهای علیرضا پورمسلمی مرا لال می‌کند. این شعرها که با آن‌ها زیسته‌ام؛ روزهای دور دانشجویی، وقتی جمع می‌شدیم و شعر می‌خواندیم. هر شعرش آموختنی‌ست. می‌شود از آن یاد گرفت. بیشتر روزها سراغ‌شام می‌روم و می‌آموزم.


شعرِ او با آگاهی از اتفاقات و جریانات شعری راه خودش را پیدا کرده و دارد در مسیر درست گام برمی‌دارد. زبان پخته‌ی شعرهای او و استفاده‌ی درست و به‌جا از عنصر طنز از ویژگی‌های مثال‌زدنی شعرهای اوست:

بچه‌ها از مقبره بیرون آمدند
یکی جستی زد و آلاله‌ای چید
یکی از ناله‌ای مستانه ترسید
آخری هم
به مرد ریشویی که آن طرف‌ها قدم می‌زد و
آه می‌کشید
خندید.


 او دکترای ریاضیات است و در کتاب «شعر آینه‌ اندیشه» با رویکردی که از دل ریاضیات برمی‌آید با شعرهای «ضیاء موحد» مواجه می‌شود. رد همین نگاه و دقت علمی را می‌توان نه تنها در ساختارهای محکم شعرهای مجموعه‌ی «از خنده مُردن» که در بیان و نوع نگاه او جست. مثلن شعر آخر کتاب، و توجه‌ی ویژه‌اش به «دنباله‌ی فیبوناچی»، و ترسیم زندگی و مرگ از دل رخدادهایی که از پی هم می‌آیند و مثل گردابی انسان را در خود فرو می‌برد و تعریف می‌کند.


شعرهای این مجموعه که در بازه‌ی زمانی 15 ساله سروده شده‌، متشکل از دو دفتر است. دفتر اول شعرهای تازه‌تری دارد. در شعرهای این دفتر برخلاف شعرهای قدیمی‌تر، دیگر از آن تنوع ساختاری خبری نیست. شاعر آزمون‌های خودش را از سر گذرانده و تجربه‌هایش در این شعرها که کوتاه‌تر هم هستند به ثمر نشسته است. شعری که به سادگیِ ذاتی شعر نزدیک شده و مواظب است دچار ساده‌اندیشی نشود. در این شعرها با تعمق در کوچک‌ترین جزییات زندگی به مفاهیم عمیقی می‌پردازد که ذهن انسان با آن درگیر است. شعرهای دفتر دوم که با شعر بلند و مهم «صبح دولت» آغاز می‌شود از لحاظ ساختاری تنوع بیشتری دارند و برخلاف دفتر اول که بیشترِ شعرها حول تجربه‌ی هستی از دریچه‌ی خانه و اتفاقات روزمره‌ست در این شعرها پرداختن به مضامینی چون عشق و گاه شیطنت‌های زبانی پُررنگ‌تر است.


کتاب علیرضا یکی از مهمترین مجموعه شعرهایی‌ست که در چند سال اخیر چاپ شده و آن‌قدر جدی است که نمی‌شود در یک یادداشت کوتاه، که صرفا جهت معرفی است، به آن پرداخت. او علاوه بر این دو کتاب مقالاتی هم دارد که از آن‌ها می‌توان به «پرسش از "خطاب به پروانه‌ها"» و «شعر معاصر فارسی و نظریه‌ی سیستم‌ها» اشاره کرد.