از سال هشتاد و دو تصمیمم را
مبنی بر چاپ نکردن شعر جدی گرفتهام؛ آن مجموعه که در لحظهی آخر از چاپش منصرف
شدم را هنوز دارم. هفت هشت سالی هست سراغش نرفتهام. دو مجموعهی بعدی برایم
عزیزترند. کلمات در آنها به جایگاه خودشان نزدیکتر شدهاند. شاید یک روز گزیدهای
از هر دو دفتر در کتابی چاپ شود. در رجوع دوباره به آنها رسیدم به این سه شعر؛ هر
چند نوشتهام بازهی زمانی پنج ساله، اما اولی تاریخش برمیگردد به بیشتر از پنج
سال پیش. میدانستم اگر تن بدهم به چاپ، باید از خیر این سه شعر و چند تای دیگر هم
بگذرم. گفتم یکجایی باشند بهتر است. هر چند فکر نمیکنم برای آشنایی با فضا و
دنیای شعرها، خواندنِ این سه کار -در وهلهی اول- انتخابهای درستی باشند. در کل
برای من هر شعر یک تجربه است؛ چه خوب، چه بد. و زنده کسیست که هنوز تجربه میکند.
کلمه او را سر پا نگه میدارد.
۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه
۱۳۹۵ خرداد ۱۷, دوشنبه
بیستاره
نمیدانم این عادت بد نمره دادن
به کتابها و فیلمها از کجا آمده که متاسفانه دارد همهگیر میشود. نمرهدادن کار
مخاطب جدی ادبیات و سینما نیست؛ آن مخاطبی که کتاب و فیلم برایش فراتر از چیزی است
که میخواند و میبیند. بازنمایی احساس آدمی در مواجهه با اثر هنری از توان اعداد
خارج است. مثل این است بخواهی به یک «زندگی» نمره بدهی! این نمرهدادن پروسهی
دیدن و خواندن را تا حد مسابقه پایین میآورد. مخاطب جدی در مواجهه با اثر هنری
داوری نمیکند، با خودش روبرو میشود.
۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه
بیدارمانی و پذیرش خاک
این کتابِ یادداشتهای روزانهی
تارکوفسکی دارد خوب بلایی سر من میآورد. نقطهی عطفی است برای این روزهای پر از
کرختی و ملال که از زور بیحوصلگی کارم شده پاسدادن روز و شب به هم. چنین روزهایی
روزِ خواندن متنهای طولانی نیست. زود خسته میشوم وسطِ خواندن. این کتاب و خواندن
پارهیادداشتها چاره و دوای همین بیجانیست.
تارکوفسکی به گواهی این کتابْ
خوره مطالعه بوده، و در جایجای یادداشتها نام کتابها و نویسندگان زیادی را آورده:
«کتاب "سلاخخانهی شماره پنج" ونهگات را خواندم. بله، او مسالمتجوست
و شدیدا هم حق دارد. درخشان مینویسد.» «مسخ کافکا را دوباره خواندم. نمیدانم چرا
اثری روی من نمیگذارد.» یکی از دغدغههای تارکوفسکی اقتباس از آثار ادبیست، تا
جایی که چند جا هم لیستی از این کتابها را مینویسد؛ از کتابهای داستایفسکی
بگیرید که ارادت خاصی به خودش و کارهایش دارد، تا «طاعون» کامو و «یوسف و برادران»
توماس مان.
والتر بنیامین که توجهی خاصی
به «نقل قول» داشت، در کتاب «خیابان یکطرفه» چنین میگوید: «نقل قولهای موجود در
نوشتههای من مانند راهزنانی که در گوشه و کنار راه کمین کردهاند، مسلحانه سر راه
سبز میشوند و ما را از اعماقِ باورهایمان به در میآورند.» تارکوفسکی هم تعداد
زیادی نقل قول در یادداشتهایش گنجانده، که یکی از آنها نزدیک به حالِ من در این
شبهای بیخوابی است:
داستایفسکی زمانی که جوان بود
قبل از اینکه بخوابد گاهی به نزدیکانش جملهای میگفت: «امروز میروم تا در خوابی
سنگین بیفتم. بنابراین قبل از اینکه بخواهید مرا خاک کنید چند روزی باید دست نگه
دارید، شاید بیدار شدم.»
چنین خوابی آرزوی من است. ملالی
هم نیست اگر بیدار نکنید و به خاکم بسپارید.
۱۳۹۵ خرداد ۱۳, پنجشنبه
عصبِ اشتیاق و رگِ روز
معمولن در بیشتر مقالات و کتابهایی
که دربارهی تارکوفسکی نوشته شده، نقل قولهایی از این کتاب هم آمده است. همیشه
برایم سوال بود چرا این کتابِ ارزشمند ترجمه نمیشود؟ از وقتی تارکوفسکی را شناختهام
یکی از آرزوهایم خواندن این کتاب بوده است.
از همان صفحات اول میدانستم
میشود کتابی محبوب؛ ذوقزدهام وقتِ خواندنش. بیشتر کتابهای محبوبم یادداشتهای
روزانه و نامهها هستند، یا خاطرات و زندگینامههای خودنوشتِ نویسندگان و
هنرمندان. صادقانهترین یادداشتها؛ آثاری که برای انتشار نوشته نشدهاند. مربوط
هستند به یک عمر فعالیت و تلاشِ بیوقفه در عرصهی زندگی و هنر. از خلالِ همین
یادداشتهاست که میتوان هر چه بهتر با آثار این نویسندگان و هنرمندان مواجه و از
لحظات قبل و بعد از آفرینش هنری و رنجهای روحیشان آگاه شد.
در مقدمهای که پسر تارکوفسکی
بر این کتاب نوشته جملهی تکاندهندهای از پدرش نقل میکند؛ همین جمله را میتوان
سرآغاز این کتاب دانست، ورود به جهان هنرمندی که «ناگهان از زندگیکردن برای خود
دست میکشد.»: انسان برای خوشبختشدن آفریده نشده، چیزهای بسیار مهمتری وجود
دارد.
***
«خیلی وقت است که پدرم را
ندیدهام. هر چه کمتر او را میبینم بیشتر نگرانش میشوم و بیشتر میترسم که به
دیدنش بروم. عقدههای واضحی نسبت به والدینم دارم. در مقابلشان احساس نمیکنم که
بزرگ شدهام. روابطمان غمانگیز و پیچیده است و هیچوقت شفاف نبوده. خیلی دوستشان
دارم، ولی هیچوقت با آنها احساس راحتی و تفاهم نمیکنم. فکر میکنم که آنها هم
از بابت من دچار نگرانی هستند، هر چند که دوستم دارند... همهمان همدیگر را دوست
داریم، ولی در برابر هم معذبایم و از همدیگر میترسیم. تفاهمداشتن با آدمهای
کاملا غریبه برایم خیلی راحتتر است.»
۱۳۹۵ خرداد ۱۲, چهارشنبه
نزاکتِ انزوا
ساعت پدربزرگ، یادگار مانده
پیش من، زمان را با اندکی تاخیر نشان میدهد. یادش بخیر، غروبها، صندلی زردرنگش
را میبرد روی تراس، مینشست و سرش را بلند میکرد رو به آسمان، با اندوه میگفت:
پرستوها برگشتهاند. کف دستش را میسایید به دستهی صندلی، انگار بخواهد سالهای
از دست رفته را نوازش کند.
آن ساعت قدیمی، قدیمیتر از سن پدرم، بدون
باطری، که هر روز باید دستهاش را چرخاند، به قول پدربزرگ کوکش کرد، زمان را کوک
کرد، چند سال آخر انگشتهایش جان نداشت و من هر روز قبل از شام کوکش میکردم، شده
بود یکی از کارهای روزانهام، یک روز اگر خانه نبودم زمان میایستاد.
صدا میدهد عقربهی ثانیهشمار، مثل صدای قلب،
نبض آدمهای رفته. در خانهی ما هر کس که میمیرد ضربان قلبش را نثار ساعت پدربزرگ
میکند. زمان چه حقیر است وقتی در تیک تاک عقربهی ثانیهشمار خلاصه میشود.
چند روز است گمان میکنم صدا
بلندتر شده، حین خواندن یا نوشتن میمانم. انگار زمان چکه میکند، درون من میریزد،
بر باد میرود.
***
نمیدانم با این ساعت از روز
چهکار کنم؟! ساعتی که هوا روشن است و من دوست دارم آفتابی نباشد. چشمبهراهی
عجیبی در این ساعت سراغم میآید. ترسناک است هوا. نمیدانم آیا کسی پیدا میشود در
این ساعت منتظرِ خبر خوبی باشد؟ در این ساعتِ در شرفِ غروب چهرهها تکیده و گرفته
دیده میشوند. پرهیز میکنم از دیدن آدمها. سرگردان، از کتابی به کتاب دیگر میروم،
چند سطر میخوانم و خودم را میسپارم به آوایِ دوزخیِ دهشتی که به روز تجاوز میکند.
من مردِ هر ساعتی از شبانهروز نیستم. در ساعتهایی از شبانهروز اندکی از من
کاسته میشود. حتا نمیتوانم در جواب آنها که «زاهد» صدایم میزنند سرم را
برگردانم. در هر چهرهای بازتابی از صورتِ خودم را میبینم؛ گوری که مُردهاش را
تکذیب میکند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
