۱۳۹۵ تیر ۲۳, چهارشنبه

عبارتِ سفر؛ حوالیِ آن که همیشه 20 ساله خواهد ماند.




یعنی از دست رفت. از دستش دادم. چرا؟ نمی‌دانم. ساده بود اتفاق. آن‌قدر ساده که نتوان باور کرد؛ یا بشود خندید. هر چند سال یک‌بار گرفتار این حادثه می‌شوم. نمی‌شود کاری کرد. ناخواسته، بدون این‌که بخواهم، سکوت می‌کنم. کناره می‌گیرم. بعد، تازه چند دقیقه بعد، می‌فهمم وای! چه کرده‌ام با خودم. همه‌چیز تا چند سال دیگر، تا یک اتفاق مشابه دیگر، به‌هم می‌ریزد. زندگیِ از تعادل خارج شده، سهم من است. نمی‌شود جمعش کرد. مثلن اگر چند کلمه حرف می‌زدم به کجای جهان برمی‌خورد؟ نگاهش در دلم، مثل تبری، روحم را ‌شکافت. از دست کلمه هم کاری ساخته نیست. کی فراموش می‌شود؟ خدا می‌داند. من چه می‌دانستم از اول که قرار است با آن آسانسوری که روبرویش ایستاده بودم بالا بیاید. در که بازش شد از تعجبم تعجب کرد. کنار گرفتم؛ رفتم یک گوشه که نباید می‌رفتم. حیف شد. کاش می‌توانستم خودم را از دست خودم نجات دهم. یادش گرمای آزاردهنده‌ی تهران در یک بعدازظهرِ خسته، در طبقه‌ی سوم ساختمان پزشکانی که آسانسورش جان داشت و همه را به نام می‌شناخت!

 ***

یک‌شنبه، 20 تیر، نشسته روی یک صندلی، حوالی ونک؛ آن‌که از عابرها، سواره‌ها، راننده‌ها، مغازه‌دارها، کارمندها، کارگران شهرداری، منشی‌ها، دکترها، پرستارها، کتابفروش‌ها، بیکارها، در خانه‌مانده‌ها، دستفروش‌ها، دزدها، مسافرها، ولگردها،  خسته‌تر بود، من بودم. 

 **

یادداشت‌های سفر را باید همان روزهای سفر نوشت. نمی‌دانم اصلن کسی را که برای دو روز، دنبال گرفتاری‌هایش، یک جایی می‌رود، می‌شود مسافر دانست یا نه؟ نمی‌شد زیاد نوشت. گرما و خستگیِ راه اذیت می‌کرد. 


۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

چرا عطسه نمی‌کنی، رُز سلاوی؟




او عاشق خواندن پاورقی‌ها، پانوشت‌ها، یادداشت‌های آخر کتاب، نمایه‌ی نام‌ها، کتاب‌شناسی‌ها، و فهرست منابع و مآخذ است.

در کمتر مواردی به وقت‌ِ خواندن متن اصلی کتابْ به آن‌ها رجوع می‌کند؛ عادت دارد کتابی بردارد و شروع کند به خواندن پاورقی‌ها و یادداشت‌های آن؛ یکی‌یکی آن‌ها را می‌خواند؛ با خواندن‌شان کتابی جز آن‌چه نویسنده نوشته است در ذهنش شکل می‌گیرد. او زندگی‌اش را یادداشت‌های کتابی می‌داند که آن را نخوانده است.


 25. رسم چنین بود که کارآموزها حق خوردن دسر نداشتند.

38. پوست روی مخرج بوقلمون که شبیه بینی رومی است.

109. انجیل متی، باب بیست و پنجم، بندهای  31تا 46

ص261. من اگر می‌بایست اینک بمیرم، سخت خوشبخت می‌مُردم. نک یادداشت ص 294 بر صفحه‌ی 83 رمان

چالنگی. هوشنگ 51، 57

Esau: در عهد عتیق، نام پسر بزرگ اسحاق و ربکا و برادر یعقوب، که حق نخست‌زادگی‌اش را به قدری آش فروخت.

2. بیشتر  «یادداشت‌ها» از کتاب زیر ترجمه و تدوین شده است:

Don Gifford, With the assistance of Robert J. Seidman, Notes for Joyce, Dubliners and A Portrait of the Artist as a Young Man, New York, E. P. Dutton & Co., Inc. 1967

9. همان، ص 133



تصویر: از حاضر-آماده‌های مارسل دوشان: چرا عطسه نمی‌کنی، رُز سلاوی؟ قفس پرنده‌ای که پر شده از مکعب‌های کوچک مرمرین به شکل حبه‌های قند، و استخوانی برش داده شده به صورت نان، و یک درجه‌ی حرارت‌سنج طبی. قفس پرنده‌ای که در آن از خود پرنده خبری نیست.


نامِ دیگران





جیمز جویس درباره‌ی همینگوی:

نویسنده‌ی خوبی‌ست این همینگوی. همان‌طور می‌نویسد که زندگی می‌کند. ما دوستش داریم. او یک روستایی درشت و قوی هیکل است، به نیرومندی یک گاومیش. ورزشکار است و آماده‌ی این‌که همان‌طور که زندگی را وصف می‌کند زندگی کند. اگر جسمش اجازه‌ی آن‌طور زندگی کردن را به او نمی‌داد، هرگز آن را نمی‌نوشت. ولی غول‌هایی از قماش او حقیقتا متواضع هستند؛ در پس ِ جسم همینگوی خیلی خبرهای دیگر هم هست که مردم نمی‌دانند.

***

همینگوی درباره‌ی جویس:

از بعضی چیزها می‌ترسید؛ رعد و برق و این‌جور چیزها، ولی مرد فوق‌العاده‌ای بود. خیلی ریاضت می‌کشید؛ به خاطر زنش، کارش، چشم‌های معیوبش. زنش آن‌جا بود و می‌گفت، آره، کارهای جویس زیادی شهری‌ست «بهتر بود جیم هم یک خرده راجع به شکار شیر می‌نوشت.» می‌رفتیم بیرون چیزی بنوشیم و جویس با کسی دست به یقه می‌شد. حتی نمی‌توانست یارو را ببیند و می‌گفت: «حسابش را برس، همینگوی! حسابش را برس!»




به نقل از کتاب: ارنست همینگوی. آنتونی برجس. ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور. انتشارات هرمس


۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

خطابِ نگاه



می‌روم دوش بگیرم. ساعت حدودا هشت صبح است. پنجره‌ی حمام را که رو به حیاط است باز می‌کنم. زیر دوش صدایی می‌شنوم. دوش را می‌بندم. دو تا کبوتر آمده‌اند و نسشته‌اند لب پنجره. همان جایی که هستم می‌مانم؛ بدون کوچک‌ترین حرکت. زل زده‌اند به من. گاهی صدای بق‌بقویی می‌پیچد در حمام. شرم می‌کنم از برهنه بودن؛ می‌خواهم با دست خودم را بپوشانم، دست یاری نمی‌کند. با صدای بالی که می‌خورد به لبه‌ی پنجره به خودم می‌آیم. می‌بینم رفته‌اند و در قاب مستطیلی آسمان جز پری که لرزان رو به کف حمام پایین می‌آید چیزی دیده نمی‌شود. 

...

برخلاف چیزی که یدالله رویایی در یکی از شعرهایش می‌گوید: «انسان برهنه تنها نیست» فکر می‌کنم انسان برهنه تنهاست. مخصوصا وقتی که در معرض نگاه قرار دارد؛ نگاهی رهگذر و اتفاقی؛ نگاهی که خطاب قرار نمی‌دهد. حتا نگاهی هم که خطاب قرار می‌دهد در واقع دارد «تنهایی» را گوشزد می‌کند. برهنگیْ ذاتِ انسانِ تنهاست.

 ...

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم چند ساعتی گذشته است. می‌بینم کبوترها دوباره برگشته‌اند. گویا دارند دنبال جایی برای لانه ساختن می‌گردند. بلند می‌شوم، می‌خواهم از آن‌ها عکس بگیرم. نمی‌توانم. تنِ برهنه بی‌راز نمی‌تواند پوشیده بماند. آن‌ها رازِ تنِ من هستند. هیچ تن‌پوشی زیباتر از نگاهِ کبوتری نیست که خیسِ برهنگی «تن» را بال می‌زند.


***

تصویر، نقاشی بهمن محصص است: «بوف کور»؛ یکی از پرنده‌های او؛ طرح جلد «ماخ اولا» ی نیما. او چند نقاشی دیگر هم برای اشعار نیما دارد که بیشتر آن‌ها را بعد از مرگ او کشیده است؛ و نیز چند پرتره از خودِ نیما.


ارواحِ خطوط



شب بیدارمانی‌*. بختِ کورِ جسم. رهگذرِ بلاتکلیف؛ عاطل و باطل، میان نامه‌های ون‌گوگ و یادداشت‌های روزانه‌ی کافکا. پاس‌داشتِ ساعت‌های از شب گذشته؛ آ‌ن‌جا که «کافکا» روحِ اتاق می‌شود.
کتاب به دست، لمیده بر تخت، جمله‌ای می‌خوانم و شب را می‌بندم:

زندگی من یک تردیدِ پیش از تولد است.

*بیدارمانی بی‌نام و نشان است. چنین نیست که در شب، هشیاریِ من باشد؛ در بی‌خوابی، خود شب است که بیدار است. خود شب. در این بیدارمانیِ بی‌نام و نشان که در آن من به‌تمامی در معرض هستی‌ام، همه‌ی افکاری که بی‌خوابی مرا پر می‌کنند بر «هیچ» شناورند.
لویناس؛ از وجود به موجود.


تصویر: از طراحی‌های کافکا، حینِ نوشتن یادداشت‌های روزانه.