۱۳۹۷ شهریور ۲۲, پنجشنبه

دیروز




دیروز. بخشی از من دیروز مُرد. من در دیروز دفن شده‌ام. در بیست‌ویکم شهریور نودوهفت. وقتی او را جلوی چشم‌های من گرفتند. هلش دادند داخل ماشینی که می‌دانست و می‌دانستم و می‌دانستند مسیرش جای خوبی نخواهد بود. آگاه بودم به این‌که نمی‌توانم کاری انجام بدهم. او هم آگاه بود. آن‌ها هم آگاه بودند. و همین «آگاهی» تحقیرم می‌کرد. یک ثانیه، شاید هم کمتر از یک ثانیه وقت داشتم که تصمیمم را بگیرم: نگاهش کنم یا نگاهم را از نگاهش بدزدم. من در فاصله‌ی آن «کمترازیک‌ثانیه» مُردم. از این‌که می‌دیدم مُرده و زنده‌ام هیچ توفیری ندارد. خودم را یک یاخته‌ی تک سلولی احساس می‌کردم که در هوا منتشر است. آن‌ها به داد هر دوی ما رسیدند. در فاصله‌ای کمتر از آن «کمترازیک‌ثانیه» سرش را پایین گرفتند و هُلش دادند.


 به گمانم هر زبانی شکلی از سوگواری در خود دارد که نمودش را می‌توان در صدای مادرانی جست که به آن زبان حرف می‌زنند، یا درست‌ترش گریه می‌کنند. از دیروز، از لحظه‌ی مرگم، صدای زنی را در سرم می‌شنوم که با حزن ترانه‌ای می‌خواند. مثل صدای مادرم در سی و چند سال پیش، وقتی شهر ما بمباران شد و من و او را سوار وانتی کردند؛ جدا افتاده از پدر و دیگر اعضای خانواده. آن روز مادرم به زبان کوردی گریه می‌کرد؛ نگاهش هم کوردی بود؛ حتا اشک‌هایش. و من از دیروز صدای گریه‌ی آن روز مادرم را در آهنگی از «حسن زیرک» می‌شنوم.

۱۳۹۷ شهریور ۱۵, پنجشنبه

پاریسِ دوراس


پیش‌تر کتابی دیگر از این نویسنده که کتاب‌ها و پژوهش‌های قابل توجهی درباره‌ی مارگریت دوراس دارد خوانده بودم: حقیقت و افسانه: سیری در آثار و احوال مارگریت دوراس. کتابِ «پاریسِ دوراس» به بیان و نقشِ شهر پاریس در زندگی و آثار دوراس می‌پردازد. این‌که چگونه پاریس و اتفاقاتی که در آن می‌افتد در دوراس درونی می‌شود و خودش را در آثارش نشان می‌دهد.


کشف پاریس برای دوراس در طول سالیان شکل می‌گیرد. ابتدا برای تحصیل همراه با مادرش راهی آن‌جا می‌شود. چیزی که او را به شگفت می‌آورد سالن‌های سینما و تئاتر است. رفتن به اپرا و دیدار از موزه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها. در دیدار دوم اولین آزادی‌های فردی‌اش را تجربه می‌کند. می‌خواهد برای ادای دین به پدرِ ازدست‌رفته‌اش ریاضیات بخواند. سرانجام رشته‌ی حقوق را انتخاب می‌کند. میانه‌ای با آن ندارد. در این دوران است که از طریق یکی از دوستانش با سیاست و مبارزه‌ی سیاسی آشنا می‌شود. برای دست‌یافتن به مطالبات اجتماعی به جناح چپ می‌پیوندد.


پاریس برای دوراس دو بخش مجزاست. یکی پاریس مردمیِ سال‌های شکوفایی حزب چپ، یکی هم پاریس ادبی. درست چند هفته قبل از آغاز جنگ با روبر آنتلم ازدواج می‌کند. با شروع جنگ آنتلم به جبهه می‌رود. دوراس هم که در اداره‌ای مشغول به‌کار است با تغییر اجباری مکان ادارات از پاریس به شهرهای کوچک حومه، آن‌جا را ترک می‌کند. بعد از بازگشت به پاریس آپارتمانی در محله‌ی سن ‌ژرمن، کوچه‌ی سن‌بنو آ اجاره می‌کند. مکانی مهم در زندگی دوراس، که بعدها از آن به مرکز دوراسی یاد می‌شود. چهل و چهار سال در آن زندگی می‌کند. کتاب‌های مهم‌اش را در این خانه می‌نویسد. محل قرارها و جمع‌های دوستانه: باتای، بلانشو، میشو، دوس پاسوس؛ گاهی هم لاکان. و سرانجام محل مرگ او.


به هنگام جنبش آزادی‌خواه مردم علیه حضور فرانسه در الجزایر دوراس از خلوتش بیرون می‌آید. در فعالیت‌های جمعی شرکت می‌کند. رویدادهای می68 هم نقطه‌ی عطفی در زندگی او می‌شود. حضورش در تظاهرات چشمگیر است. در تمام شوراهای دانشجویی حاضر است. سخنرانی می‌کند. اعلامیه می‌نویسد. تحولی در نوشتار او پیدا می‌شود و همان موقع است که فکر ساختن فیلم هم به‌سرش می‌زند.



با بالارفتن سن و کناره‌گیری از حزب بیشتر به نوشتن پناه می‌برد. ترددش در شهر و فعالیت‌های جمعی کمتر می‌شود. همه‌ی وقتش را صرف کتاب‌هایش می‌کند. این‌بار هم از پاریس غافل نیست؛ پاریسِ حالا درونی شده در او.  آن را به نوعی دیگر تجربه می‌کند: کلام مکتوب.

۱۳۹۷ شهریور ۱۰, شنبه

تبِ کلام


در تب می‌سوزم. هر بار سرما می‌خورم فکر می‌کنم آن‌بار بدترین سرماخوردگی عالم است. بی‌انصافی بود این یکی. اصلن دلیلش را نمی‌دانم. هوا خودش گرم است و تب هم اضافه شده و دارم بال درمی‌آورم. کسی هم نیست بیاید برویم دکتر. سوپ پختم غروب. قاشق اول را که دهانم گذاشتم سریع خودم را به دستشویی رساندم. طعم عجیبی می‌داد. حواس نداشته‌ام کاری کرده بود یکی از ادویه‌ها را اشتباهی اضافه کنم. ریختم دور. معجزه‌ی «به‌دانه» اما عالی بود. گلودرد و سرفه را برطرف می‌کند ظرف چندبار استفاده. می‌ماند این تب و کوفتگی لعنتی که اعتراف می‌کنم باهمه‌ی دردش کمی هم خوشایند است.


کسی خبر ندارد روی سنگ‌ قبر «امیل سیوران» چه جمله‌ای نوشته شده است؟ اگر آن جمله‌ی ابتدایی «اراده‌ی معطوف به قدرت» نیچه نبود (هدفی در کار نیست؛ «چرا؟» پاسخی نمی‌یابد.) حتما در وقتِ مرگ به یکی از جمله‌های او پناه می‌بردم. کلام بکت، آن‌جا که به سیوران می‌نویسد: در ویرانه‌های تو، من خود را در پناه احساس می‌کنم.


چند روزی‌ست مشغولم به دیدن و شنیدن ویدیوی کوتاهی که آقای میم فرستاده؛ کریس و اوکا باهم حرف می‌زنند، اسپانیایی. حتا یک کلمه را متوجه نمی‌شوم. فکر می‌کنم کلام اگر هیچ شناختی از زبان گوینده نداشته باشیم موسیقی‌ست.


اتفاق خوب این روزها لطف همیشه‌ی خانم میم است به من. از آن سر دنیا باز تعدادی از دفتریادداشت‌های محبوبم را فرستاده. حالا حتا اگر بخواهم نمی‌توانم کلمات را پس بزنم. با چه توانی گاه نوشتن اذن دخول می‌دهد.