۱۳۹۸ خرداد ۱۳, دوشنبه

مرگِ مرتضا



سه زن، سه زن غریبه در خانه‌ی من خواب بودند. شب قبلش از زور گرما، و صدای کولرِ بی‌جان خانه‌ام تا نیمه‌های شب از نور موبایل‌هاشان که از درز در تاریکی اتاقم را زخم می‌زد می‌شد فهمید بیدارند. من در اتاق بودم، آن‌ها در هال. کی خوابم برد، نمی‌دانم. صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم. انگار نصف شده بودم از وسط. بخشی از من وقتی به هال رسیدم هنوز خواب بود. پستچی بود و من از شوق و تعجب خشکم زد. انتظار چیزی را نداشتم، و وقتی انتظار چیزی را ندارم و پستچی چیزی می‌آورد، من از شدت آن چیز خودِ چیز می‌شوم. بسته به‌دست، آرام، از هال، از میان آن سه زن، آن سه زن درازکشیده، آن موهای مواجِ غریبه، از هال گذشتم. روی تخت بسته را با هول از شوق باز کردم: «مرگ کثیف». مُردم از این مرگِ خواستنی. لطفِ محمدِ عزیز به من، او که با کتاب‌ها می‌رقصد.

از هال می‌گذشتم کتاب به‌دست، سمت حیاط، که گوش صدای «آخ»ی شنید و یک صدای دیگر «وای». کتاب را خوانده بودم یک‌بار، در سال‌های دور دانشجویی. چشم که باز کردم دیدم خدایا! هر سه زن کتاب از کتاب گریخته‌اند. افتاده‌اند اتفاقی در خانه‌ی من. نشستم همان‌جا، مبهوت، و مقدمه را خواندم، بلند، بلکه دیگر غریبه نباشند آن‌ها که سه‌تا زن بودند:

«دو مرد: یکی چینی و دیگری فرانسوی. مرض و شکست در تمام وجودشان رخنه کرده است. هر دو برای مُردن به هنگ کنگ آمده‌اند و در یکی از «هتل-عشرتسرا»های آن اقامت گزیده‌اند، و روسپی‌های کم سن و سال این روسپی‌خانه، خود را در اختیار آن دو می‌گذارند.

صحنه‌ها بسی کوتاه و ناتمامند، زمان‌ها و مکان‌ها بدون هیچ‌گونه نظم و ترتیب متعارف و وجه تقدم و تاخر، به‌نحو زیبا و شگفت‌آوری به‌هم آمیخته‌اند. شکل بیان ماجرا، تقریبا در سراسر کتاب، از راه مکالمه صورت گرفته است. هر چه هست و نیست گفت و شنود است... اشیا و آدم‌ها، در هماهنگی‌ها و تضادهای‌شان، از هدف و سرنوشت یکسانی پیروی می‌کنند: تباهی و ویرانی.


کتاب، سرگذشت یک «ناتوانی» است. ناتوانی در دوست‌داشتن؟ یا ناتوانی در نوشتن؟ اما این دو به نحوی جدایی‌ناپذیر به‌هم مربوطند. از این‌رو، تنها تمنای جسم -به تکرار- بیان می‌شود: بدن‌ها، حرکت‌ها، تماس‌ها و نوازش‌ها، و خلاصه شهوت به صورت مختلف، پیچیده، و پوچ.»


نمی‌دانم خودخواسته بوده یا نه مرگ آقای مترجم. به گمانم مرگِ خودخواسته، در این سن، که خودِ مرگ در می‌زند، نه تنها به سخره گرفتن مرگ، که شکلی از وارستگی‌ است.

۱۳۹۸ خرداد ۹, پنجشنبه

عوارضِ ط



کتاب، کار زبان بر روی خودش است: چنان‌که گویی باید کتاب باشد تا زبان بر وجود زبان آگاهی یابد، به خود آید و با ناتمامی‌اش خود را تمام کند.

موریس بلانشو. غیاب کتاب.



چندباری پیش آمده که دوستانی درباره‌ی شکل روایت و رفتار با زبان در «ط» از من سوالاتی پرسیده‌اند. با این‌که دوست ندارم درباره‌ی آن حرف بزنم، اما ناچارم از توضیح این نکته:


این شکل از برخورد با زبان را می‌توان در تلاش برای پرداخت و بازنمایی اوتیسم سنجید و به عنوان یکی از امکانات زبان در روایت در نظر گرفت. چنان‌چه مثلن فاکنر در فصل اول «خشم و هیاهو» از زبان بنجی که شیرین عقل است روایت را پیش می‌برد. آشفتگی بخش‌های اول برمی‌گردد به ذهن اوتیسمی راوی، که سعی کرده‌ام با استفاده از گفتار اوتیسم آن بیماری را به سطح زبان منتقل کنم، طوری که خودِ کتاب دچار این بیماری شود! متاسفانه اطلاعات کمی درباره‌ی اوتیسم و مخصوصا کاربرد آن در ادبیات در دسترس است. چندی پیش انتشارات نیلوفر کتابی با عنوان «ادبیات و روانپزشکی» منتشر کرد که فصل آخر آن درباره‌ی «اوتیسم در داستان» است. در آن مقاله‌ی کتاب به علایم اولیه‌ی اوتیسم، یعنی مشکلات زبانی و ارتباط اجتماعی و مقاومت در برابر تغییر، اشاراتی شده است. از تمایل این افراد به واژه‌سازی گرفته تا فهم تحت‌اللفظی زبان و غوطه‌ورشدن در حجم انبوهی از اطلاعات، طوری که «قادر به غربال‌کردن چیزهای نامربوطِ پیرامونی و بیرونی نیستند.» و نیز حساسیت آن‌ها به صداها، بوها، مزه‌ها، اعداد و ... در خواندن «ط» باید صبور بود. مخصوصا وقتی راوی اوتیسمی آن نویسنده است. این‌جاست که ذهن راوی با خودِ زبان وارد گفتگو شده و مدام در پیش‌بردن و پیش‌رفتن روایت دچار لکنت می‌شود. او هر عملی را که بخواهد انجام دهد سریع آن را به قالب کلمه درمی‌آورد. به عنوان مثال جایی از رمان درباره‌ی شکل خندیدنش صحبت می‌کند: «با کلمه می‌خندم، مثلن به جای این‌که بگویم: تو چی؟ می‌گویم: توتو چی‌چی.»


فکر می‌کنم اگر خواننده از این منظر که اوتیسم را نه به عنوان یک بیماری که به عنوان یک «وضعیت» در نظر بگیرد بهتر می‌تواند با کتاب وارد گفتگو شود.


دوست عزیزم فرزان نصر در یادداشتی اشاره‌ی درستی به املای نادرست کلمه‌ی «علی‌الخصوص» که در کتاب به‌صورت «علل‌خصوص» ضبط شده است، داشت. بابت این اشتباه سهوی و چند اشتباه دیگر از خواننده عذرخواهی می‌کنم. البته در بخش‌هایی از کتاب اشتباهات عمدی هم دیده می‌شود که برمی‌گردد به تپق‌های ذهنی و زبانی راوی. ذهن یک اوتیسمی مدام میان «نظم و آشوب» درگیر است. کوچک‌ترین تغییری او را دچار آشوب ذهنی می‌کند. بخش هفت رمان در متن اصلی با غلط‌های املایی و تایپی نوشته شده است. در آن بخش ذهن راوی دچار آشوب شده. آن را به پیشنهاد چند دوست در لحظات آخر تغییر دادم.


۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

کتاب‌ها را دور بیندازید و روی دیوارها بنویسید


کتاب‌ها را دور بیندازید و به خیابان‌ها بریزید.
فیلمی از کارگردان و نمایشنامه‌نویس آوانگارد ژاپنی «شوجی ترایاما». در حاشیه‌ی نگاهی به فیلم، که دیدنش یک ضرورت است، من هم متن را به حاشیه می‌برم.

در سکانسی از فیلم جوانی را می‌بینیم که بر روی دیواری این جملات را می‌نویسد: «شهر، کتابی گشوده است. بر حاشیه‌های بی‌نهایتش هر آن‌چه دل تنگ‌تان می‌خواهد بنویسید.» دیوارنوشت‌ها نقشی اساسی در فیلم دارند. چه آن‌جا که از «اریش فروم» و «مایاکوفسکی» نقل قول می‌آورد؛ یا آن‌جا که به کلامی از «آندره مالرو» اشاره می‌کند: «درد و رنج تغییر نمی‌کند، امید است که تغییر می‌کند.» فیلم را می‌توان دیوارنوشت‌‌های جوانانی در نظر گرفت که به ستوه آمده‌ و ضرورت یک انقلاب را احساس می‌کنند. در فیلم «شهر» با دیوارها و خیابان‌هایش هم‌چون یک متن، یک بیانیه، یک مانیفست، حضور دارد. خیابان‌ها «صدا» هستند؛ مانند آن دختر جوانی که کیسه بوکسی را که به شکل آلت تناسلی مردانه است در خیابان آویزان می‌کند تا مردم با مشت‌زدن به آن خودشان را خالی کنند، یا خنده‌های زنی روسپی که می‌گوید تنها در دستشویی وقت دارد کتاب مقدس بخواند و نام مارکس و کتاب «سرمایه» را نشنیده است.

می‌شود در فیلم اعتراض «ترایاما» به کم‌رنگ‌شدن و فراموش‌کردن سنت‌های قدیمی، و تقلید کورکورانه‌ی مردم جامعه‌اش از فرهنگ غربی و کوکاکولایی آمریکایی را دید. در فیلم پرچم آمریکا سوزانده می‌شود و جایی از فیلم نوجوان درمانده به مارمولکی اشاره می‌کند که دوران مدرسه آن را درون بطری نوشابه‌ی کوکاکولا در بند می‌کند. او کشورش را آن مارمولک اسیر می‌داند.

در سکانسی از فیلم یکی از پرسوناژها از لکنت زبانش حرف می‌زند. می‌گوید بیان کلماتی چون «انضباط» و «اطاعت» سلیس و روان است، اما بیان کلمه‌ای چون «جنبش‌های انقلابی» لکنت ایجاد می‌کند. «موریس بلانشو» در یکی از مقالاتش درباره‌ی جنبش ماه می، می‌گوید که در ماه مه، هیچ کتابی درباره‌ی مه نیست؛ چرا که کلمات در جایی بدون انتشارات نوشته می‌شدند: دیوارنوشت‌ها. اشاره می‌کند کتاب به دلیل میل به فروبستگی حتا در وقتِ گشودگی، فرمِ فرهیخته‌ای از سرکوب است؛ در عوض دیوارنوشت‌ها نه‌تنها تن به محبوس‌شدن نمی‌دهند که به عنوان کلماتی اخلا‌ل‌گر، برمی‌آشوبند، تهدید می‌کنند، و بدون انتظارِ پاسخی به پرسش می‌کشند.

فیلم را ببینید؛ انگار عابری باشید که از خیابان عبور می‌کند، و برای چند ثانیه جلوی دیواری می‌ایستد تا نوشته‌ی روی آن را بخواند: آدمی مجبور به داشتن تاریخ است.


۱۳۹۷ آذر ۶, سه‌شنبه

ریاضتِ تن


با تنی دردمند بیدار می‌شوم. به این می‌ماند تریلی هجده‌چرخی از رویم گذشته باشد. کلماتی گنگ از زبانی فراموش‌شده در گلویم گیر کرده‌اند. حروف سنگی‌شان گلو و ریه‌ام را خراش می‌دهد. گردنم را نمی‌توانم به راحتی بچرخانم. تعادل نداشته‌ی جسمم بیشتر از قبل به‌هم خورده است.


سارتر می‌خوانم. دقت کرده‌ام به وقت بیماری تمرکزم برای خواندن چند برابر می‌شود. «تهوع». این‌بار واقعا آن را می‌خوانم. انگار تمام کتاب‌هایی را که سال‌ها قبل در فاصله‌ی خوانش‌های متعددم از این کتاب خوانده‌ام برای یادگیری این‌بار خواندنش بوده. حالا تهوع را به شکل خودم تجربه می‌کنم. نه مثل یک بیماری، که مثل موجودی زنده. جایی از کتاب از سخاوتمندانه رنج‌کشیدن می‌گوید. و من دو روز است که سخاوتمندانه درد می‌کشم. تن داده‌ام به ریاضت‌های بیماری‌ام. این سرماخوردگی که حالا دیگر خودم را هم به خنده می‌اندازد. همین چند روز پیش به علت این سرماخوردگی‌های مکررم پی بردم. ربط دارد به لوزه. کلافه‌ام کرده. تن‌ام گرفتار حساسیت‌های فزون از حدی شده که کوچک‌ترین ویروسی حضورش را با علائم سرماخوردگی در من نشان می‌دهد.


بهبودی لغتِ اندامِ من نیست. دردهای جسمی را، اگر گرفتار شوم، دوست دارم به دقت تجربه کنم. شاید چون به قول مارکس پادزهری برای رنج‌های روحی‌اند. دردِ حاصل از سرماخوردگی کمی فرق می‌کند البته. آن را نمی‌دانم چرا نمی‌توانم زیرمجموعه‌ی بیماری قلمداد کنم. سرخوشی و نشئگی تن است به وقتِ ناگواری. بیشتر به مهمانی ناخوانده می‌ماند که برای چند روز سرزده می‌آید و همه‌ی نظم خانه را به‌هم می‌زند. در تکاپو برای میزبانی خوب بودن هی بلند می‌شوم، از یک طرف سوپ می‌پزم، از طرف دیگر دقت می‌کنم دانه‌های «به» را در لیوانی آب‌جوش برای ده دقیقه بخیسانم. دمنوش‌های گیاهی هم هست، و زمان مقررِ قرص‌ها. بخور آویشن هم رفیق خوبی بوده برای مجاری تنفسی. حالا می‌ماند خواب. کاش می‌توانستم کوفتگی را از تن بیرون بیاورم و برای چند ساعت آرام در خماری قرص‌ها بخوابم.

۱۳۹۷ آذر ۵, دوشنبه

روزگار دوزخی آقای ایاز


کشف یک اثر، در طول زندگی کتابخوانی، حادثه‌ای است همان‌قدر کمیاب که سربرآوردن یک محبوب مرده از گور؛ چنین حادثه‌ای هر پنج یا ده سال یک بار اتفاق می‌افتد، با چنان نیرویی که آن روز انسان می‌تواند به واقعیت ادبیات پی ببرد. این ماجرا چند سال پیش برای من روی داد. وقتی که «روزگار دوزخی آقای ایاز» رضا براهنی را خواندم. برای من قیام قیامت بود. چه سعادتی در این‌که انسان ناگهان خبردار شود که سیاره دیگری، دنیای دیگری وجود دارد.


به خاطر دارم که خواندن برای من تقریباً تحمل ناپذیر شده بود، زیرا آثاری که از اعماق سرریز می‌شوند، برای مخیله من تحمل ناپذیرند. این آثار آزار می‌دهند زیرا در اطراف شر و بدی و راز بدی پرسه می‌زنند. از این رو، دوست من رضا گول نخورده بود؛ او برای شروع کار مستقیماً وارد یک دوزخ شده بود؛ دوزخ گهواره‌ی تکوین‌ها. می‌گویم یک دوزخ، زیرا هر کسی دوزخ خود را دارد. دوزخ براهنی مانند کاخی مجلل و مزین است. آرشیوهای ایرانی و ترک و غربی را دربردارد. خاطرات و دانش‌های دایره المعارفی دارد. سرآغازین و مدرن است. باید می‌گفتم دوزخ‌ها، دوزخ‌های زیبا. زیرا دنیای رضا از همه جا دوزخی بیرون می‌کشد. ترانه زندان‌ها را می‌خواند یا جنایاتی را در خانواده.


رضا می‌بايستی به تبعيد برود. اين خواست ادبيات بود؛ زيرا او شهروند بسيار توانای ادبيات است. رضا، شاعر عظیم و در عین حال معلم خیال‌پرور و شاهد، مرد عمل و ادب، متعلق به سنت جهانی کیمیاگران کلمه و ابداع‌کنندگان آزادی‌های تازه است.


هلن سیکسو. مترجم: رضا سیدحسینی