۱۳۹۶ تیر ۲, جمعه

جنونِ زیسته شده



یاد بعضی کتاب‌ها-4

کامی کلودل؛ زنی که جنون او را زیست. می‌گویند هر آن‌کس که می‌نویسد به دو چشم ناظر و سرگردان در نوشته‌هایش نیاز پیدا می‌کند تا چراغ کلمه‌هایش را روشن نگه دارد. آن چشم‌ها برای من چشم‌های کامی کلودل است؛ او که هستی به زیستش خیانت کرد. آن چشم‌های بی‌نگاه، با پرتوهایی از افسون و جنون.

۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه

فرسودگی



صفحات پایانی دفترهای یادداشت می‌توانند هراسناک باشند. نزدیکی به آن‌ها تداعی‌کننده‌ی نزدیکی به پایان زندگی‌ست؛ پایان نوشتار؛ آخرین سطرهای عمر؛ سنگی مزین به نام متوفی. برای کسی که احوالاتش با نوشتار می‌گذرد ننوشتن غرق‌شدن در اندوهی مدام است. آخرین صفحه، نقطه‌ی پایانی، بستن دفتر، رجوع‌نکردن به آن (گاهی زیاد به دفترهای گذشته برمی‌گشتم؛ حالا نه، می‌نویسم و می‌گذرم.) بایگانی روزهایی که در عمر وزیدند و فرسوده شدند.


شده به سرم بزند تعدادی از این دفترها را به دوستانم هدیه بدهم. نه این‌که ارزش خاصی داشته باشند، انگار ناخودآگاه بخواهم که از من در برابر خودم محافظت کنند. شاید هم برای دورشدن از خود: «این تن من است، بخوریدش.» من همه‌ی این‌ها هستم: کلمات، جملاتِ آنی، خط‌خوردگی‌ها، خط‌نگاری‌ها، نقل قول‌ها، تاریخ‌های نادرست، اشتباهات نگارشی، ایام هفته، پرانتزها، جملات ناتمام. به وقتِ نوشتنْ زمان در من می‌وزد. رگ‌ها، استخوان‌ها، عصب‌ها، همه جمله می‌شوند، پشت سر هم می‌آیند.


برگشتن به این دفترها ممکن نیست. گذشته آوار می‌شود روی سرم. قبل‌تر، ایام نوجوانی و جوانی، به محض تمام شدن یک دفتر سریع آن را نابود می‌کردم. می‌ترسیدم از دیده‌شدن کلماتم؛ تنهایی‌ام بکارتش را از دست می‌داد. این‌که ببینی چیزی تغییر نکرده؛ همه‌چیز مثل سابق، حولِ محور دایره‌ای می‌چرخد که ملال است و روزمرگی و درجازدن.


یک هفته پیش، اتفاقی از زیر تختم دفتری بیرون آوردم که مربوط بود به یادداشت‌های سال هشتادودو. با بازشدن دفتر زمان به عقب برگشت؛ من دانشجو بودم؛ در کلاس بودم، در کانون ادبی، در سلف‌سرویس، در بوفه، در کتابخانه، در اتوبوس، در خانه‌ی دانشجویی‌ام، نشسته روی یک صندلی در بابل‌رود، نشسته روی صندلی در سینمای شقایق، نشسته روی صندلی کانون، منتظرِ محسن، سجاد، فرشیده، ابوالفضل، مرتضا؛ ایستاده پشت پنجره‌ی سالن نشریات، حین دیدن مهدیس، طلا، ایمان، صالح، جواد. دفتر را نمی‌بستم از شدت آکندگی و فشار حافظه می‌مُردم. دفتر را هل دادم زیر تخت. زیر تختِ من گورستان دفترهای گذشته، داستان‌ها و رمان‌های ناتمامی‌ست که هر کدام از آن‌ها، به قول «امیل سیوران»: یک خودکشی به تعویق افتاده‌اند.


من می‌نویسم، چون فکر می‌کنم اندکی زمان به چیزی یا کسی بدهکارم. نوشتنْ زمان را به لکنت می‌اندازد. این دفترها اعضای خانواده‌ی من‌اند. نه پدر، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، نه همسر، نه فرزند، نه معشوق، این دفترها یک «من» دیگر هستند. دقیقا یک منِ دیگر. من اگر دو نفر بودم، از آن دیگری‌ام خجالت می‌کشیدم. این شرم در مواجهه با این دفترها همواره با من است؛ مخصوصا وقتی به صفحه‌ی آخر می‌رسند و بسته می‌شوند.

۱۳۹۶ خرداد ۳۱, چهارشنبه

شرافتِ شب



این کتاب محترم. یک روز، یک جایی در این هستی، به گمانم «ویرجینیا وولف» بوده‌ام. ارادتم به این کتاب تمام ناشدنی‌ست. اولین‌بار هجده سالگی آن را خواندم. دربه‌در دنبال ترجمه‌ی پرویز داریوش از این کتاب می‌گشتم. اولین کتابی بود که از کتاب‌خانه‌ی دانشگاه گرفتم. آن روزها «خانم دالووی» بود. می‌خواندم و کلمات امان نفس‌کشیدن نمی‌دادند در هوای شرجی آن شهر کوچک شمالی.

شد که خدمت بروم. ترجمه‌ی دیگری آمد؛ این‌بار شده بود «خانم دالاوی»؛ و من همان ذوق هجده سالگی‌ام را داشتم و تا چند سال بعد از خدمت هم غرق بودم در جریان سیال کلماتش. هنوز چیزی کم بود؛ هنوز جملات لکنت داشتند. تا که «خانم دَلُوِی» رسید. این‌بار هم می‌خواست خودش گل‌ها را بخرد.


این کتاب شریف را نمی‌توان یک گوشه از کتاب‌خانه گذاشت. سالی یک مرتبه حتمن سراغش می‌روم. دم دستم است همیشه؛ روی میز؛ کنار یادداشت‌ها.


امشبْ نمی‌خوابم. خواب ندارم. مراقبه می‌کنم با خواندن یک‌بار دیگر این کتاب. 


**
 
در تحریر اول کتاب قرار بود خانم دلوی خود را بکُشد، یا شاید در پایان مهمانی‌اش بمیرد. این خرده‌ریزها با فروتنی تمام به خواننده عرضه می‌شوند به این امید که مثل هر خرده‌ریز دیگری شاید روزی به‌درد بخورند.

پیشگفتار وولف بر خانم دلوی

عفونتِ لغت



امروز حین ویرایش یادداشتی متوجه شدم «انگشت» را «انشگت» نوشته‌ام. به نظرم آمد تا حالا کلمه‌ای به این بدترکیبی و بدریختی ندیده‌ام. چنان هول شدم وقتِ دیدنش که کل یادداشت را حذف کردم. زشتی به لغت نمی‌آید؛ این اشتباه تایپی گناهِ مرتکب‌شده‌ی من بود.

تصویر: John Coplans

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

زندگی هذلولی و توابع افسرده



می‌خواهم از خانه بیرون بروم. هیچ دلیلی ندارم، جز این‌که خانه نباشم. زیادی خانه‌ماندن شرمسارم کرده؛ از خودم خجالت می‌کشم؛ از اشیای خانه؛ از در و دیوار. باید خودم را راضی کنم. باید دلیل بیاورم. با هر دلیل بهانه‌ها هم شروع می‌شوند. گرما و ملال، آشناها، سوال‌های تکراری، نگاه‌های سبک و سنگین، تنهایی قدم‌زدن، به ستون دیوارها، یک طرفم وقت راه‌رفتن دیوار نباشد تعادلم را از دست خواهم داد. منِ مطرود، سرگشته و بی‌هدف، بی‌سپر و حفاظ، مستاصل میان دوزخِ جمعیت.


دلهره‌ی برگشتن از همان گامِ اول، از همان مسیر همیشگی، به وضعیت قبل. طرفِ من قبل و بعدی وجود ندارد. سکونِ سقوط، همواره هیچ‌بودن، شرمسار زمان. من باید نمی‌بودم. عدم به من می‌آید. عدم می‌تواند از من محافظت کند.


می‌خواهم بیرون بروم. درون خودم قدم می‌گذارم و پا به کوچه می‌نهم. درونم را نمی‌توانم خانه بگذارم. با درونم نمی‌توانم «بیرون» را تجربه کنم. من آنم که «آن»ی برای خود ندارد. یک زندانی که در محیط زندان بیرون را بیرون می‌رود. 


در حیاط بالا و پایین می‌روم. سعی می‌کنم نگاهم را از خودم بدزدم. از تصویرم که بر پنجره‌ی اتاق افتاده. این من نیست. نمی‌تواند من باشد. این پاندولِ آویزانِ ساعتِ بی‌عقربه‌ای که زندگی من است. من سوالی پرسیده نشده‌ام. به کفش‌هایم نگاه می‌کنم. از آن‌ها می‌خواهم قدم بردارند. هُلم بدهند: لطفن، تمنا می‌کنم.


بالا می‌روم. پایین می‌روم. دوباره بالا می‌روم. باز پایین می‌روم. می‌روم سمتِ در. دستم را دراز می‌کنم. دستگیره را می‌گیرم. انگشت‌ها یاری نمی‌کنند. دستم پایین می‌آید. سرم پایین می‌آید. زندگی‌ام پایین می‌آید. به اتاق برمی‌گردم. می‌روم سمتِ تاریکی. تا می‌توانم می‌خندم. آن‌قدر می‌خندم که فکم درد می‌گیرد. حالا حتا برای خندیدن به خودم به کمک نیاز دارم. به من لطف کنید. بخندید. به من بخندید. رحم داشته باشید. بلندتر بخندید؛ بلندتر، بلندتر، بلندتر.


تصویر: Emil Nolde