صدا
را میشنیدم. صدا بیدارم کرد. رگهای قلبم گویی مسدود شده بودند. انگار نوزادی یک
روزه از قلبم زاده شده بود. صدای گریهاش، صدای خواستن مرگ بود. زوزهاش را میشنیدم.
وحشت کردم. صدا از نافم بیرون میآمد. میترسیدم همراه صدا امعاء و احشایم بیرون
بریزد. از بوی درونم وحشت داشتم. مرگ آمده بود در من. روی تخت نشستم. نوزاد با دستها
و پاهای بیرمقش به قفسهی سینهام میکوبید. در من زندانی شده بود. درونم را چنگ
میانداخت. سنگین بود صدا. با درد بیرون میآمد. میدانستم در شرف مرگ هستم؛ که
دیگر تمام است. چند دقیقه وقت داشتم؟ نمیدانستم. با عجله لپتاپ را روشن کردم.
چند فایل را حذف کردم. یک مقدار کاغذ هم بود. باید دور ریخته میشدند. ترسیدم از
اتاق بیرون بروم و در مکانی نامناسب بمیرم. جای مرگِ من روی تخت بود. دوست داشتم
در خواب بمیرم. در حالتِ خواب؛ در وقتِ خواب. متوجهی مرگ نباشم. میترسیدم با
آگاهیام از حضور مرگ، خودِ مرگ، مرگم را به تعویق بیندازد. نگذارد بمیرم. کاغذها
ماند زیر تخت. دراز کشیدم. پتو را روی خودم انداختم. احساس حقارت میکردم زیر پتو؛
در آن تاریکی اندک. به آن تاریکی نیاز نداشتم. خودِ تاریکی شده بودم. کودکِ در
چنگال مرگ، با زوزه مرگ را میطلبید. چارهای نداشتم. بزرگترین شانس من در آن
لحظه مرگ بود. باید میتوانستم بمیرم.
۱۳۹۶ آبان ۱۲, جمعه
۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه
از نامهها
انگار
سالها پیش مُردهام و این چند روز، خیلی اتفاقی، عکسی از خودم دیده باشم. دلم
برای چیزی تنگ شده که تجربهاش نکردهام؛ مثلن لحظاتی از با تو بودن؛ یک دل سیر در
سکوت راهرفتن و حرفنزدن. زندگیِ من، تعطیلاتی به هدر رفتهست؛ شاید هم اوقاتِ
فراغتی که در خواب گذشته و میگذرد! این روزها میل عجیبی به گریهکردن بر هستی خویش
دارم. دقیقا مثل آن روز که کرج دیدمت؛ آمده بودی دنبالم. چقدر دوست داشتم آن روز،
یک جای خلوت پیدا میکردم تا کنارت گریه کنم. گریهی از سرِ دلتنگی نه؛ گریه برای
لحظات اندکی از زندگیام، آن جزییاتی که به یادم مانده. همان وقت میدانستم آن
ساعتهای با تو بودن میشود جزییاتِ خصوصیام، ارزشمندی آن دقیقهها کاری کرده
برای کسی تعریف نکنم. هرازگاهی، مثل عکسی قدیمی، از روزگار و عزیزی رفته، از قلبم
بیرون میآورم و سیر نگاهش میکنم، میخوانمش، و دوباره میگذارم جایی که باید
باشد؛ کنار رگهام؛ آن تپشهای کمرمقِ خون. تو کلمهای هستی که قبل از تکلم میتوانستم
تلفظش کنم.
۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه
دو لا دو لا می می می
لطفا این یادداشت را نخوانید.
کاش میتوانستم بنویسماش. صدای پای کلمهست. میدانی قادر به انجام هیچکدام از این کلمات نیستی. میگویند موسیقی غذای روح است. آه، روح من، با شنیدن این موسیقی حتا قادر به بازکردن دهانش نیست. ناتوان است. هر چند از حیرت دهانش باز مانده. رگها، میشنوم، جریان دارند آنجا.
کاش میتوانستم بنویسماش. صدای پای کلمهست. میدانی قادر به انجام هیچکدام از این کلمات نیستی. میگویند موسیقی غذای روح است. آه، روح من، با شنیدن این موسیقی حتا قادر به بازکردن دهانش نیست. ناتوان است. هر چند از حیرت دهانش باز مانده. رگها، میشنوم، جریان دارند آنجا.
چشمها
بستهاند؛ بازِ بستهاند؛ بستهی بازاند. هیچوقت چنین ناتوان نبودهام در برابر
کلمه. شرم دارم از آنها. پای موسیقی که به میان میرسد حتا کلمات سکوت میکنند.
آن شعر نوشته نشده است؛ آن بوسهی به دهان نرسیده است. میشنوم، و دیگر چیزی نمیشنوم.
با شنیدن این کار. قدرت شنیدن را از دست دادهام. چه بهتر. بگریزید از من گوشها.
مرگ بر گوشهای من.
خندهام
گرفته. دارم میخندم. واقعا دارم میخندم. قدرت کنترل اندامهایم را از دست
دادهام. رگها. یکیشان. داخل جمجمه. جمجمه چیست؟
آمد.
دوباره آمد. وزید. کوبید. شقه. شُ.دَم. چی؟ بله. من؟
دو
لا می می می می
نمردود.
چه دوست داشتم داستان او را. با پشهای در دماغ مُرد. زیباترین مرگ. اولین گریهی
جدی زندگیام برای مرگ نمرود بود. دوران ابتدایی دوستانم را مجبور میکردم نمرود
صدایم بزنند.
آن
پشه سالها سال بعد از دماغ نمرود بیرون آمد. مگس شد. داغ یک قوطی. ویتگنشتاین:
فلسفه نشاندادن راه خروج مگس از داخل قوطی.
برتراندراسل:
آن مگس خودِ ویتگنشتاین است.
ساعت
یک و ربع بعدازظهر چند دقیقه به واژهی «اگر» فکر کردم. دیدم میتوانم گریه کنم.
اشک نریختم. گریه نکردم. میدانستم حتا گریه هم به خندهام میاندازد.
مرگ
هر کسی موسیقی خاص خودش را دارد. صدایِ مرگِ مرا چه کسی خواهد شنید؟
سرفه
میکنم این روزها. زیاد سرفه میکنم این روزها. شاید دلیلش دو لیوان شیریست که
صبحها و شبها برای بیاحترامی به زندگیام و تحقیر خودم سر میکشم.
این
این این این کلام بی کاف این این کلام بی کاف بی لام بی این این این کلام بی کاف
بی لام بی الف بی این این این کلام بی کاف بی لام بی الف بی میم. این. آن سخن بیحرف.
اگر تو سخنی پس اینها چیست؟ نزدِ من بازیچه.
دوباره
ویتگنشتاین: سخنگفتن با اندیشه و بدون اندیشه را باید با اجرای یک قطعه موسیقی با
اندیشه و بدون اندیشه مقایسه کرد.
۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه
امضایِ بینامِ چهرهی کتاب
کتابْ لطفِ حمید است به من.
حالا نه کتاب، و نه خودش، جدا نیستند از من. چیزی شکل گرفته بین ما، که سبباش
کلمه بوده. ماندگارتر است این دوستی. حفظش خواهم کرد. تلاش میکنم برای محافظت از
آن. هر دو نامهی حمید را برای «میم»ها خواندم؛ چه حسرتی بود در صدایشان از این
«دوستی». امید داشتند به آن. هر سه خندیدیم؛ بلند، تا حمید هم بشنود. البته میشود
با شنیدن صدای خندهی ما که به بغض میماند، ساعتها گریست. خودِ من را به وحشت میاندازد
این حجم از دلتنگی و بیگانگی با همهی عالم. ما به هم تبعید شدهایم؛ هر سه این را
میدانیم؛ و حالا دست یک چیزی که نمیدانم چیست، در این تبعید باز تبعیدمان کرده.
دوریم از هم. چنان دور که فکر میکنیم کنار هم نشستهایم. آن دو هم هستند، روی
تمام صندلیهایی که مینشینم. هیچ لحظهای نبوده فکر نکنم به آنها؛ در کنار خود
احساسشان نکنم. آیندهام بیحضور آنها چیزی نیست که ارزش زیستن داشته باشد.
یادداشت داخل تصویر، صفحهی
اول یکی از کتابهایی آمده که حمید فرستاده. ذوق کردم وقتِ خواندنش. یک کتاب فقط
محتوایش نیست. هر نشانهای، خطی، نوشتهی گاه و بیگاهی، یک تاریخ، امضاء حتا، به
کتاب شناسنامهی خودش را میدهد؛ چهره پیدا میکند کتاب؛ عزیزتر میشود. شده بارها
به کتابفروشیهای دستدوم سر بزنم. لابهلای کتابها بگردم. صفحهی اول را ورق
بزنم، به امید چند کلمه. مثل آن سطری که صفحهی اول «باغگذر»ِ دوراس با خودکار آبی نوشته شده: «خودم را در کتاب پیدا
کردم. یکی از آن دو نفر. جلوتر که رفتم دیدم هر دوی آنهایم». عادت ندارم
کتابی را که میخرم امضا کنم، یا تاریخش را بنویسم؛ احساس میکنم با اینکار بین
خودم و آدمهای کتاب فاصله میاندازم. من وقتِ خواندن کتاب، یکی از کاراکترهایش میشوم.
او که همیشه هست، که با حضورِ غائبش، «راز»دار همهست، و در نزدیکی آخرین کلمات میمیرد.
و حالا این نوشته، این خطکمرنگ، که پیشتر از سدِ نگاهِ حمید گذشته، رسیده به من:
گراهام گرین در گذشت
14 اسفند 70
86 سالگی
اشتراک در:
پستها (Atom)


