۱۳۹۷ مرداد ۲, سه‌شنبه

شکسپیر و باقی رفقا


اگر انتخابش دست خودم بود بی‌شک زندگی در پاریس بعد از جنگ اول جهانی را ترجیح می‌دادم. دهه‌های بیست و سی میلادی. زمانی که سیلویا بیچ تازه کتا‌فروشی‌اش «شکسپیر و شرکا» را افتتاح کرده بود. روزگار جویس و همینگوی و الیوت. رفتن به خانه‌ی گرترود استاین و هم‌کلام شدن با پیکاسو، ماتیس و شروود اندرسن. شروود اندرسن بعد از اولین سفرش به پاریس و سرزدن به «شکسپیر و شرکا» و دیدن جویس و رفتن به خانه‌ی گرترود استاین به همینگوی می‌گوید اگر خود را نویسنده‌ای جدی می‌داند به پاریس برود. پناه نویسندگان نسل سرگشته، یا آن‌طور که همینگوی در «پاریس جشن بیکران» از زبان گرترود استاین نقل می‌کند: نسل گمشده. عموما نویسنده‌های آمریکایی مهاجر در پاریس. نویسنده‌هایی که آه در بساط نداشتند و پناه‌شان «کتابفروشی شکسپیر و شرکا» بود که به آن‌ها کتاب امانت می‌داد.

شاید بتوان «شکسپیر و شرکا» را مهمترین و جریان‌سازترین کتابفروشی در طول تاریخ ادبیات دانست. گرترود استاین در یکی از شعرهایش از آن به عنوان «کشور من» یاد می‌کند. با ورود ازرا پاند و جیمز جویس ماهیت این کتابفروشی تغییر می‌کند و عصر ادبی تازه‌ای آغاز می‌شود. پاند سیلویا را راضی می‌کند به چاپ جزوه‌های شعر که مجلات کوچک و کم‌حجمی بودند؛ و انتشار «اولیس» هم آن را بدل می‌کند به ناشری که افتخار چاپ اول شاهکار جویس را دارد. کتاب در چند فصل به جیمز جویس، مسائل تمام‌ناشدنی مالی‌اش و از همه مهمتر چاپ و قاچاق کتابش می‌پردازد. نسخه‌هایی از آن را لای مجموعه آثار شکسپیر پنهان و قاچاقی از مرز رد می‌کردند. بعد از چاپ اولیس، و شهرتش به عنوان کتابی ممنوعه، نویسنده‌ها و خواننده‌های زیادی به خیال این‌که تخصص این کتابفروشی چاپ و عرضه‌ی کتاب‌های اروتیک است به آن سر می‌زدند. سیلویا در خاطراتش از کشیشی ایرلندی یاد می‌کند که با اشاره به «اولیس» می‌گوید: از این کتاب‌های «باحال» دیگر چی دارید؟ 

خواندن «سیلویا بیچ و نسل سرگشته»، در کنار کتاب‌های «پاریس جشن بیکران» و «اتوبیوگرافی آلیس بی. تکلاس» تاریخچه‌ای از تاثیرگذارترین دوره‌ی حیات ادبی پاریس در دهه‌های بیست و سی میلادی به خواننده ارائه می‌دهد، و چنان شوق‌برانگیز است که خواننده وقت خواندنش گاه کتاب را می‌بندد و سری می‌زند به آثار نویسنده‌هایی که در کتاب از آن‌ها یاد شده است؛ و عجیب این‌که تعداد زیادی از آن‌‌ها مهمترین چهره‌های ادبی قرن بیستم‌اند.

خست به خرج می‌دهم و برای این‌که زود تمام نشود روزی سی چهل صفحه بیشتر نمی‌خوانم.


۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

تبعید


همین حالا مادرم زنگ زد و گفت: درگذشت. قابله‌ی من، زن‌دایی مادرم. اولین کسی که بعد از به دنیا آمدنم با دست‌هایش پناهم داد. اولین انسانی که لمسم کرد. شوخ بود و قلب صافی داشت. من اگر میل و توانایی ازدواج با یک زن را داشتم به حتم زنی شوخ را به همسری برمی‌گزیدم. از آخرین باری که او را دیده‌ام سال‌ها گذشته، با این‌حال از لحظه‌ای که خبر فوتش را شنیده‌ام یک دلتنگی آشنا سراغم آمده؛ انگار از مسافرتی طولانی برگشته باشم. یادم می‌آید بیست و پنج سال پیش، وقتی ایام تعطیلات می‌رفتم خانه‌ی خاله‌ام در یکی از روستاهای اطراف، روزهای اول برگشتن از شدت دلتنگی گوشه‌ای پنهان می‌شدم و گریه می‌کردم. حالا دقیقا چنین احساسی دارم. دلتنگ جایی هستم که آن‌جا نبوده‌ام، دلتنگ کسی که نمی‌دانم کیست!

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه

ارتفاعِ دود


سال‌ها پیش، وقتی اولین بمب هواپیماهای عراق خانه‌ی پدری مادربزرگم را که در همسایگی ما بود روی هوا برد، همه از وحشت به جنگل و کوه‌های اطراف پناه بردیم. یادم می‌آید زنان و مردان سیگاری از جمله مادربزرگم ما بچه‌ها را به جمع‌کردن برگ درختان می‌بردند تا آن‌ها را خشک کرده و به عنوان توتون استفاده کنند. برگ‌های خشک را ریز می‌کردند و آن‌ها را در برگ‌های خشک‌نشده می‌ریختند، لوله می‌کردند و شروع می‌کردند به دودکردن آن.

مادربزرگم یک قرن زندگی کرد. زنی بود که از نه سالگی سیگار می‌کشید. یادش بخیر، سال‌های کودکی، پدرم هر سال چند گونی بزرگ تنباکو می‌گرفت و ما، اعضای خانه، با دستمال جلوی دهان و دماغ‌مان را می‌گرفتیم و موظف بودیم برای مادربزرگ صدها نخ سیگار درست کنیم. هر کس وظیفه‌ای داشت. ما بچه‌ها کارمان پیچیدن کاغذ سیگار دور خودکار یا مداد بود.

در قاموس مادربزرگم سیگار یکی از مفیدترین هدیه‌های طبیعت به بشریت بود که باعث طول عمر می‌شد. هر وقت کنار هم بودیم عادت داشت سیگاری روشن کند و دستم بدهد. یک‌بار که سیگار را نگرفتم و گفتم ترک کرده‌ام رنگش پرید. باور نمی‌کرد چنین خطایی از من سرزده باشد. آهی کشید و زیر لب گفت: تو هم قلبم را شکستی.

بونوئل در بخشی از کتاب خواندنی‌اش «با آخرین نفس‌هایم» که به لذایذ دنیوی اختصاص داده، درباره‌ی سیگار می‌گوید: سیگار یار وفادار لحظات اندوه و شادی است. ما در تنهایی خود یا در حضور جمع سیگاری روشن می‌کنیم تا به یک شادی خوش‌آمد بگوییم، یا بر یک اندوه سرپوش بگذاریم. من که هرگز حاضر نیستم با چشمان بسته سیگار دود کنم. دوست دارم قوطی سیگار را توی جیبم لمس کنم، آن را باز کنم، سیگار را وسط دو انگشتم فشار بدهم، کاغذ آن را روی لبم حس کنم، مزه‌ی توتون را با زبانم بچشم، آتش آن را ببینم، به آن نزدیک شوم و بالاخره گرمایش را در درونم احساس کنم.

این روزها به صورت ناجوانمردانه‌ای قیمت سیگار بالا رفته و دیگر خریدش از عهده‌ی من برنمی‌آید. پناه برده‌ام به تنباکو. از ظهر کاغذ(پیپر) سیگارپیچم تمام شده و حالِ بیرون رفتن هم ندارم. نشسته‌ام و دارم کاغذهای معمولی را به اندازه‌ی پیپر سیگار برش می‌دهم. دودش طعم توتون را تغییر می‌دهد و با هر پُک بخش زیادی از کاغذ می‌سوزد. اگر در طول چند روز آینده گذارتان طرف خانه‌ی ما افتاد ممنون می‌شوم دو بسته کاغذ سیگار برایم بیاورید.


۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

پرسه در حوالی کلمه و ارگاسم


میلان کوندرا بعد از بررسی ترجمه‌های مختلف از اولین رمانش «شوخی» در می‌یابد که بیشتر مترجم‌ها در اغلب اوقات کلمات و عبارات او را تغییر داده‌اند. ناراحتی‌اش را در این زمینه با یکی از آن‌ها در میان می‌گذارد. مترجم به او پیشنهاد می‌دهد که بنشیند و لغت‌نامه‌ی رمان‌هایش را بنویسد؛ لغت‌نامه‌ای شامل تعریف منسجمی از واژه‌های کلیدی رمان‌هایش. کوندرا لغت‌نامه‌ای می‌نویسد برای هفتاد و یک کلمه؛ کلماتی که به زعم خودش در درک و خواندن رمان‌هایش نه تنها به مترجم که به خواننده هم کمک می‌کنند. واژه‌هایی چون: زیبایی، خانه، سبکی، مرسی، پیری، خندیدن، تغزل.


یکی از این واژه‌ها «تکرارها»ست. او در توضیح این کلمه بیزاری‌اش را از «مترادف‌ها» بیان می‌کند؛ این‌که چگونه مترجم‌ها با پیداکردن مترادف‌های یک کلمه آن را جزو توانایی‌های خود قلمداد می‌کنند: «من مفهوم مترادف را به‌کلی نفی می‌کنم: هر کلمه معنای خاص خود را دارد و از لحاظ معنا جایگزین‌ناپذیر است.» رمان «آناکارنینا»ی تولستوی را مثال می‌زند که نویسنده به عمد در ابتدای رمان در شش سطر هشت‌بار از واژه‌ی «خانه» استفاده کرده، در حالی‌که در ترجمه‌ی فرانسه‌اش فقط یک‌بار واژه‌ی خانه ذکر شده است.


یکی دیگر از این واژه‌ها «تکرار مکرر» است. این‌که چگونه می‌شود گاه با تکرار واژه یا عباراتی کلام را به موسیقی نزدیک کرد. در این بخش به قسمتی از رمانش «شوخی» اشاره می‌کند که در تلاش بوده با تکرار «خانه‌ی من» وجه موسیقایی به رمانش بدهد: تکرار، اصل تصنیف موسیقی است. تکرار مکرر، یعنی کلامی که موسیقی می‌شود. من خواهان آنم که رمان، در قسمت‌های تفکربرانگیز، گه‌گاه به نغمه و ترانه مبدل شود.



 در زبان فارسی نویسنده‌ای که درست‌ترین استفاده از تکرارها را داشته «رضا براهنی»‌ست. آن‌هم در شاخص‌ترین رمانش: روزگار دوزخی آقای ایاز. تکرارها در اوج‌اند. به این می‌ماند کلمات نه تنها تحت کنترل نویسنده نیستند که حین پرسه‌گردی‌شان در سراسر متن به ارگاسم می‌رسند. متن در جاهایی از کتاب می‌شود خودِ موسیقی. دیگر خواندنی نیست، شنیدنی‌ست. چشم‌ها باید گوش شوند برای خواندن این کتاب.


و کیمیا، کیمیا، کیمیا می‌گفت، من مدتی بود که تو را می‌خواستم، می‌خواستمت؛ و من می‌گفتم هر شب گوشه‌های چشم‌هایت را نگاه کرده بودم، ببین هر شب، هر شب؛ و او می‌گفت، دیگر چطور و کجا را، کجاها را نگاه کرده بودی؟ و من می‌گفتم موهایت را، که موهایت را می‌خواستم، موهایت را هم نگاه کرده بودم؛ و او زانوهایش را از دو طرف روی سینه‌ی من گذاشته بود و می‌گفت، بگو، بگو تو چه چیز مرا خواستی که نگاهم کرده بودی هان، ها، چه چیز مرا می‌خواستی؟ و من می‌گفتم گاهی چشم‌ها و گاهی لب‌ها را و یک‌بار- موقعی که شانه‌های بلندت برهنه بود- من پاهایت را، خواسته بودم، اما اغلب، می‌دانی، می‌دانی، من اغلب، همه جا، همه جا، جا، جا، همه جای تو را خواسته بودم؛ و او می‌گفت، پس بیا بیا، همه جایم را پُر کن، پرش کن، پرش کن، و من پرش می‌کردم، پرش می‌کردم، با همه جایم؛ و چشم‌های او به کنار حدقه‌هایش می‌غلتید و صورتش به ناگهان سرخ و شکنجه دیده، بعد صاف و درشت و زیبا، مثل دریاچه‌ای می‌شد و بعد او دوباره شروع می‌کرد به نالیدن و به من می‌گفت، بنال، بغلم بنال، با آن صدای درگلومانده‌ات بنال؛ که من نمی‌دانم می‌نالیدم یا نه؛ که او می‌گفت باز هم، بنال و بنال و من که صورتم از بالا، بر روی پستان‌هایش خمیده بود می‌نالیدم و او تنش را بالا می‌آورد و پایین می‌برد و مدام و مدام و مدام می‌گفت، بنال و بنال و بنال.