۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

عارضه‌ی عدد

به فهرست‌ها، نمایه‌ی نام‌ها، تقدیمی‌ها، غلط‌نامه‌ها، نمودارها علاقه دارد، اما هیچ‌گاه نشده در جستجوی یک داستان به فهرست کتاب تن بدهد. کتاب را دست می‌گیرد و با ورق‌زدن صفحات، داستان مورد نظر را پیدا می‌کند. حتا برای یافتن نام و شماره‌ای در دفتر مخاطبین موبایلش هم از قسمت «جستجو» استفاده نمی‌کند، هر بار با بالا و پایین کردن صفحه، و گاه رسیدن به نامی دیگر کارش را راه انداخته است. چنین است که وقتی املای کلمه‌ای را اشتباه تایپ می‌کند، به تصحیح آن فکر نمی‌کند، بلکه همه‌ی جمله را پاک کرده و از اول می‌نویسد.

 

۱۴۰۰ فروردین ۲۶, پنجشنبه

«ن»

 

بارها خواسته‌ام آن را بنویسم، و بارها آن را ننوشته‌ام؛ و نمی‌نویسم هنوز. کلماتش را دارم. با کلماتی دیگر آن را به فراموشی می‌سپارم. کلماتِ دیگر را می‌نویسم، تا آن را ننویسم؛ تا فراموش کنم و ننویسم. «ننوشتن» گامِ بلندِ همتِ من برای گریز از حقیقتی است که چون جنایتی محبوب بدان دچارم: تشییعِ تو.

 

 

 

۱۳۹۹ بهمن ۸, چهارشنبه

عرضِ مرگ


 

نام‌اش یونس بود و پیامبر نبود، و از روستا آمده بود برای درس‌خواندن. همسایه بودیم. با مادربزرگش آمده بود، و حتی با او هم پیامبر نبود. دوم راهنمایی بودیم که برق او را گرفت، ول نکرد، و مُرد. دیشب بعد از بیست‌وچهارسال خوابش را دیدم. کاش ماهی بودم و مرگش را می‌بلعیدم. کاش ماهی بود، مرا می‌بلعید. در مرگ می‌بلعید. من هم می‌مُردم. همیشه به امکانِ مرگم در سال‌های گذشته فکر می‌کنم. حالا فراموش شده بودم. زیست می‌کردم در نسیان آن‌هایی که در فاصله‌ی مرگِ تحقق‌نیافته‌ام تا حالا دیده‌ام. و شاید یک روز در خوابی به یاد کسی می‌آمدم. مکانِ واقعیِ زیستِ من، مرگم در سال‌های گذشته است. آن رخداد که اتفاق نیفتاد و مرا در زندگی کُشت، با زندگی کُشت.

۱۳۹۹ دی ۲۱, یکشنبه

میمِ مصاحبه

مصاحبه با روزنامه‌ی آرمان ملی

به‌همراه دو یادداشت درباره‌ی «ط» و «او»

یک‌شنبه 21دی99

ادبیات زبان را برهنه می‌کند و از این‌رو خواندن و نوشتن برای من تجربه‌ی اروتیسم است. نوشتن هم‌چون خواندن می‌تواند قدم‌گذاشتن در ساحت امر اروتیک باشد. و این به میل‌دانست‌پذیری انسان اجازه می‌دهد با نوشتن بخواند، و با خواندن بنویسد. من به زبان به عنوان یکی از کاراکترهای رمان نگاه می‌کنم. در «ط» تلاش کرده‌ام زبان را به عنوان «شخصیت»‌ پرداخت کنم. آن‌جاست که زبان به عنوان یکی از کاراکترهای رمان نه‌تنها با متن که با خواننده هم وارد دیالوگ می‌شود. انگار آگاه است که دارد به‌واسطه‌اش متنی به سرانجام می‌رسد. و با این آگاهی است که از همه‌ی عناصری که در خود و در اختیار دارد برای وقفه‌انداختن یا پیشبرد روایت استفاده می‌کند. در «او» زبان انگار در زمان دم کشیده است. مکان یادآوری است. جملات به عکس‌هایی می‌مانند که در آلبومی ورق می‌خورند. کمتر با خودش درگیر است. بدل شده است به مکان.


 متن کامل مصاحبه: http://www.armanmeli.ir/fa/pdf/main/3494/1

۱۳۹۹ آذر ۱۱, سه‌شنبه

مکانِ نابه‌هنگامی

 

 

نابه‌هنگام، از به‌هنگامی روزها در آن دفتر کوچک که حالا نشسته کنار دفترهای دیگر و دیگر، برای هیچ.

 

 

یک نفر گلویم را به یغما برده است. با خیال راحت که هیچ، با خیال ناراحت هم نمی‌توانم سیگار بکشم. از شدت پاییز است یا وخامت تن، درست نمی‌دانم.

 

می‌گوید: این را دم دست نگذاشته بودم. مشتری خاص دارد. کسی که خواهانش باشد برایش می‌پرسد. و من پرسیده بودم. من مشتری خاص بودم.

 

نامت چه پاک بود وقتی سرفه می‌کردی. شب بود. من کنار بخاری چند سطر را به خواب سپرده بودم. کسی کنارم نبود. با این حال صدای ورق‌زدن کتابی را می‌شنیدم که عصر خواندنش تمام شده بود.

 

آمده در من. خودم را به او عرضه کرده‌ام. این سایه که از کنارِ من رسیده به من. به این کلمات که دارم می‌نویسم و از آن اوست. پشت سرم تا برمی‌گردم روبروی خودم هستم.

 

مادرم «ژاک تاتی» زندگی من است. سال‌هاست پناه برده‌ام به مهر فرزندی تا داستانی درباره‌اش ننویسم.

 

تکان‌دهنده، روان و سلیس، ظفرمندی فاجعه، آن‌جا که تاریخ زوزه می‌کشد. صدای ضجه‌ی ارواح، و الهام‌بخش. چه چیز دیگری می‌شود درباره‌اش گفت. جز خواندنش. برای التیام روح. روح بیمار بشر. تاریخ صدای ارواح است، کسی را به یاد نمی‌آورد، همه را از یاد می‌برد. این ادبیات است که ارواح را بیدار می‌کند. توان می‌دهد برای رهایی از فراموشی. زیستن در قلمرو نسیان.

جیهان: اشک‌هات رو پلک کن!

نوال: این تویی که داری گریه می‌کنی!

 

شهر محبوبم در ادبیات یا به‌واسطه‌ی ادبیات «بوئنوس آیرس» است.

 

یک ربطی باید باشد بین ساعت دو بامداد با کلماتی که آرام در ما دم می‌کشند. منگیِ خواب که می‌نشیند در من، تازه کلمات بیدار می‌شوند. مثل قرارِ عاشقانه و پنهانی دو دلداده در مکانی نامناسب، به‌وقتِ شب، برای دیدار. خواب را می‌سپارم به وحیِ دور و در شب که کلامِ مکتوبِ روز است بیدار می‌نشینم.

 

کاش می‌دانستم مکانِ مناسب حوصله کجاست که در طول روز می‌توانستم برای چند ساعت وقتی که غافلم آن را آن‌جا بگذارم و به‌وقتش سراغش بروم. بر سطحی از خودم راه می‌روم؛ حوصله‌ام را پیدا نمی‌کنم.