۱۴۰۲ آذر ۱۸, شنبه

ما بازمانده‌ها


 

کتاب مقدس این روزهای من است. تجویز مناسبی علیه افسردگی بعد از جنبش‌هایی که برای مدتی مسکوت می‌مانند. با خواندن همان جمله‌ی اول فهمیدم که پیش از ترجمه و چاپش هم آن را خوانده‌ام، سال78، سال88، در آبان98، در جنبش ژینا، چرا که «ما وارد جنبش نشدیم، از روزی که به دنیا آمده‌ایم، درون آن هستیم.» کتابی که شروع دارد، پایان نه. خواننده به محض این‌که آن را دست گرفت، با رسیدن به صفحه و سطر و نقطه‌ی پایان هم نمی‌تواند آن را تمام‌شده فرض کند. کتاب صداهاست. کتاب خیابان است: کتاب دیوارنوشت‌ها، پلاکاردها، کشته‌شده‌ها، مفقودی‌ها، زندانی‌شده‌ها، شکنجه‌دیده‌ها، اعدامی‌ها، زخمی‌ها. نمی‌دانم خواندنش را چه روزی آغاز کردم، فقط می‌دانم هر روز با من است. هر کتاب دیگری را هم که برای خواندن دست گرفته‌ام برای همراهی با این کتاب بوده‌ست. تا به وقت خواندنِ «قتل‌عام در تلاتلولکو» تنها نباشم. تا دستم را بگیرد، نفس‌ام را بالا بیاورد. خواندنش همراه است با حسرت. حسرت برای نداشتن چنین کتابی که مناسبِ حالای حالِ ماست. و امید به این‌که یک روز ما هم چنین کتابی و روایت خودمان را خواهیم داشت. آن را گذاشته‌ام کنار «تب تند آمریکای لاتین»، تا خواندنش مرا زنده نگه دارد به وقتِ مُردگی. شرمسارم می‌کند از آن‌چه نوشته‌ام، از آن‌چه سانسور کرده‌ام، از آن‌چه می‌ترسم بنویسم، از آن‌چه می‌نویسم و اصلاحیه می‌خورد و ممیزی کمرش را می‌شکند. از آن‌چه می‌نویسیم و رد می‌شود. داشتن چنین کتابی را به جنبش و قیام ژینا بدهکاریم. ما که از بازمانده‌های آبانیم. همه‌ی ما بدهکاریم. آن‌ها که می‌نویسند، آن‌ها که نمی‌نویسند. هر کدام از ما باید روایت خودمان را داشته باشیم. حتا اگر شده یک جمله. مثل تک جمله‌هایی که در این کتاب آمده‌اند: «خیلی پایین تیراندازی می‌کنند، خیلی پایین، دولا شو!» کتاب «قتل‌عام در تلاتلولکو» روایتی منحصربه‌فرد است از سرکوب وحشیانه‌ی جنبش دانشجویی مکزیک در2اکتبر1968، به شهادتِ تاریخ شفاهی؛ جنبشی که مطالبات فرادانشگاهی داشت. کتاب پر از صداست. صدای دانشجوها، استادها، معلم‌ها، دانش‌آموزها، پدرها، مادرها، کارگران، پلیس‌ها، زندانیان، نویسنده‌ها، هنرمندان، شاعرها، کاسبکاران، رهگذران، دیوارنوشت‌ها، پارچه‌نوشت‌ها، و همه‌ی آن‌هایی که ماندند تا شهادت بدهند. و حالا ما. ما که پر از صدائیم. چشم‌هامان پر از صداست. دست‌هامان پر از صداست. دهان‌مان پر از صداست. زخم‌هامان پر از صداست. خواب‌ها و کابوس‌ها و امیدهای بربادرفته‌مان پر از صداست. این روایت‌های شفاهی که نیاز به شهادتِ شاهدان دارد. ما آنانیم که باید برای «شاهد» هم شهادت بدهیم.

فاکنربازی


به گمانم هر کس در هر زمینه‌ای شایسته است عجائب هفتگانه‌ی خودش را داشته باشد. یکی از این عجائب برای من این است که «ویلیام فاکنر» رمان «ناتوردشت» سلینجر را خوانده است. نه این‌که «ناتوردشت» کتاب خوبی نباشد - دوبار آن را خوانده‌ام- اما نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم خواندنِ «ناتوردشت» به فاکنر نمی‌آید. در جریان یکی از سخنرانی‌هایش وقتی از آثار نویسنده‌های جوان معاصرش حرف می‌زند از «ناتوردشت» با این عنوان نام می‌برد: بهترین.

۱۴۰۲ آذر ۶, دوشنبه

خوابِ کتاب


 

 

به تجربه دریافته‌ام هنگام خواندن کتابی از «توماس برنهارد» بیشتر از کتاب‌های دیگر نویسنده‌ها سرم را داخل کتاب فرو برده و آن را بو می‌کنم.

 

اگر یک زمانی به هر دلیلی با ادبیات قهر کنم خواندن دوباره‌ی «بچه‌های تانر» سبب آشتی‌ام خواهد بود. با خواندن هیچ کتابی تا این اندازه خودم را به ادبیات و ادبیات را به خودم نزدیک حس نکرده‌ام. باورکردنی نیست بیش از صدسال از چاپ آن گذشته است. خواندن «بچه‌های تانر» برای من خودمانی رفتارکردن با ادبیات بود. «سیمون» شخصیت کتاب برایم عزیزترین بیست‌ساله‌ی عالم ادبیات است. او هم‌چون یک امکان رفتاری یا چون موضعی نسبت به جهان همیشه با من خواهد ماند.

 

جایی درباره‌ی بولانیو خوانده‌ام که دچار خواندن سادیستی و نوشتن مازوخیستی بود. برای من که تمام وقتم را داستان ننوشتن گرفته است خواندن شکل مازوخیستی پیدا کرده است. چه خوب می‌شد اگر به نوشتن مازوخیستی هم می‌رسیدم.

 

از کتابی 384 صفحه‌ای 227 صفحه‌اش را خوانده‌ام. فکر نمی‌کنم باقی کتاب چیز بیشتری از این صفحات خوانده‌شده به من بدهد. کتاب را در حالی برای همیشه کنار می‌‌گذارم که دو کتاب دیگر از نویسنده‌اش سفارش داده‌ام.

 

از ویژگی‌های آثار «جک کروآک» برای من یکی این است که اگر کتابش را هم نپسندم باز از خواندنش پشیمان نیستم. یک ویژگی دیگرش هم این است که فصل خواندنش برای من زمستان است. نمی‌توانم قول بدهم در فصلی که هوا گرم است کتابی از او را تا انتها بخوانم.

 

به تازگی رمانی دستم رسیده از نویسنده‌ای که در بیست‌وپنج‌سالگی مُرده است. تنها رمان او که بعد از مرگش چاپ شده است. رمانی که خیلی‌ها را یاد داستایفسکی و کافکا انداخته است.

 

از معدود نویسنده‌هایی که هرازگاهی بابت اطلاع از این‌که چه کتاب‌های دیگری از آن‌ها فیپا گرفته است در سایت سازمان اسناد و کتابخانه‌ی ملی جستجو می‌کنم یکی «توماس برنهارد» و آن دیگری «لسلو کراسناهورکایی» است.

 

یک جمله‌ای دارد داستان «زندانی لاس لوماس» فوئنتس که هربار یادم می‌افتد وسوسه می‌شوم با الهام از آن داستان کوتاهی بنویسم:

فکر می‌کردند جذاب‌بودن یعنی این‌که غمگین و مفلوک باشی و پروست بخوانی.

 

از دیشب خواندن کتابی را شروع کرده‌ام. فعلا چهل صفحه بیشتر نخوانده‌ام. در این چهل صفحه مترجم چندبار وسط متن، نه در پانویس، پرانتز باز کرده و منظور نویسنده را توضیح داده است. یک‌بار هم لغتی را به زبان اصلی آورده و در پرانتزی نوشته: (که نمی‌دانم چیست.م)

 

از سایتی چند کتاب سفارش داده‌ام. در دفتر یادداشت‌هایم انتظار را «انتزار» می‌نویسم تا زودتر به سرآید و کتاب‌ها برسند.

 

۱۴۰۲ مهر ۳۰, یکشنبه

رستگاری در هیچ دقیقه


 

عجب رمان خوبی بود این: «مردن کار سختی است.» یادآور رمان «گور به گور» فاکنر. به حق درباره‌اش گفته‌اند «گور به گور» خاورمیانه‌ای. در این سال‌ها متاسفانه غفلت کرده‌ام از ادبیات خاورمیانه، و خواندن این رمان دریچه را گشود. ما فرزندان خاورمیانه گول رمان اروپایی و آمریکایی را خورده‌ایم، و بیهوده رستگاری را جستجو می‌کنیم: «ما همه در منجلابیم، اما بعضی‌مان به ستاره‌ها چشم دوخته‌اند.» خاورمیانه هم‌چون زمین بازی است، حتا اگر جنگی هم در کار نباشد صدای گلوله‌ها را می‌شنویم. این‌جا جغرافیایی است که مردمانش با مرگ طبیعی هم کُشته می‌شوند. و این تصویر «خالد خلیفه» است در آلبوم جنگی که سوریه را ورق می‌زند. سوریه‌‌ی این سال‌ها، درگیر جنگ‌های داخلی، قیام و انقلاب مردم. همه‌جا ویران شده، و در اطراف جسد کشته‌شده‌ها در حال پوسیدن‌اند. کشوری که در آن مردم مُردن با مرگ طبیعی را از یاد برده‌اند و دسته‌جمعی کشته می‌شوند. در گیرودار این اوضاع پدری قبل از مرگش وصیت می‌کند او را در روستای زادگاهش به خاک بسپارند. فرزندانش، دو برادر و یک خواهر، جسدِ بادکرده‌ی پدر را در اتومبیل‌شان می‌گذارند و سفر سه روزشان را آغاز می‌کنند. سفری جاده‌ای با عبور از ایست بازرسی‌های متعدد که در آن‌جا مرده‌ها هم پرونده دارند و بازداشت می‌شوند. ‌

۱۴۰۲ مهر ۹, یکشنبه

ادامه‌ی ترجیح


 

رمان «بی‌حسی موضعی» گونتر گراس برایم غافلگیری اساسی بود. مخصوصا آن 140صفحه‌ی اول کتاب که به صورت جریان سیال ذهن روایت می‌شود. چند صفحه که می‌خواندم نفس تازه می‌کردم و بعد چند صفحه و نفسی دیگر. همه‌ی آن‌چه روایت می‌شود در ذهن معلمی چهل‌ساله می‌گذرد آن‌هم وقتی که زیر دست دندانپزشک روی صندلی لم داده‌ست. پوسیدگی و خرابی دندان در این رمان نمادی است از آمال‌ها و آرمان‌های سیاسی و عاطفی دو نسل آلمان حین و بعد از جنگ. با خواندن همین رمان بود که ویارِ خواندنِ تشعشعاتِ مکتوبِ احساس‌ها دوباره به جانم افتاد. و به‌رسم این سال‌ها در این مواقع چه انتخابی بهتر از «جاده‌ی فلاندر». سه روز نشئه‌ی خواندنش بودم. گذاشتم روایت چون اسب‌های داخل کتاب مرا یورتمه برود. حالا فارغ شده از خواندن «جاده‌ی فلاندر» مبتلا شده‌ام به دوباره‌خوانی «زیر کوه آتشفشان». ارادتِ ویژه‌ام به این دو کتاب سایه‌ی تاریکِ غیبتِ «اولیس» را تا حدودی برایم روشن کرده است. از حق هم نگذریم این دو رمان برادرهای ناتنی آن کتاب جویس‌اند. به قول دوستی «زیر کوه آتشفشان» اولیسِ فقیر فقراست.