۱۴۰۰ تیر ۲۷, یکشنبه

موردِ آمریکای لاتین


 

شناختی از کتاب نداشتم. دلیل تورقش در کتابفروشی علاقه‌ام به آمریکای لاتین بود. شاید بشود گفت: موردِ آمریکای لاتین. جمله‌ی اول را که خواندم، گفتم خودش است: «اینجا، تو مملکت ما، حتی فاحشه‌ها سواد دانشگاهی دارند.» چند روز است گرفتارش شذه‌ام. نمی‌توانم یک دقیقه کتاب را زمین بگذارم. حتی از سرگیری نوشتن رمان تازه‌ام را هم عقب انداخته‌ام. باور نمی‌کنم. این کتاب خودش است. کتابی که چندسال است دنبالش می‌گردم که تکانم دهد. که شور و جنون را در تک‌تک جملاتش ببینم. چیزی کم از مهمترین رمان‌های آمریکای لاتین ندارد. همان وجد، شور، و غافل‌گیری، کتابی که یک سطر هم از ریتم نمی‌افتد، و حتی می‌شود گفت چیزی فراتر از رمان‌های آن خطه دارد. هزار و یک شبی است برای خودش. پیداست که کتاب با چه شوری نوشته شده است. حین خواندن، همین شور به خواننده هم سرایت می‌کند. آمریکای لاتینِ گرفتار و آبستنِ توطئه‌ها، انقلاب‌ها، کودتاها، که منجی‌هایش در لباس انقلابی‌گری ظهور می‌کنند: «راوی انجیل می‌گوید: در آغاز کلمه بود. در آغاز انقلاب نیز کلمه بود؛ از آن فیدل. و همه‌چیز به نیروی کلمه روی داد.» آن‌جا که کاسترو از «گارسیا مارکز» نقل می‌آورد که درباره‌اش گفته است: «یک چیز مسلم است و آن این‌که فیدل از سرطان پروستات نمی‌میرد، چراکه با وجود سن زیاد می‌تواند پنج، شش یا حتی هشت ساعت حرف بزند.» یک مستندنگاری محشر، که هر صفحه‌اش پر از اعجاز است. افسون می‌کند. کلمات کتاب همان مردمان جان بر کف آن دیاراند، با همان شور انقلابی، با همان تقلا و امید: شیلیِ من، شیلیِ تو، شیلیِ جنده‌‌شده، شیلیِ خیانت‌دیده، شیلیِ مبارز، شیلیِ ساکت، شیلیِ فروخته‌شده، شیلیِ محبوب.

۱۴۰۰ تیر ۲۵, جمعه

ولگردهای جاده


 

نیل کسدی جوانی شرور، عاصی، دزد، حبس‌کشیده، که مهمترین و مقدس‌ترین اصل زندگی‌اش «معاشقه» بود و به‌گمان من «زیستن در زمان حال»؛ چهره‌ای تاثیرگذار، که رفاقتش با «جک کروآک»، «آلن گینزبرگ» و «ویلیام باروز» و راه و رسم زندگی‌اش، نماینده و نقطه‌ عطفی می‌شود برای بیان روحیات نسلی که از آن به «بیت» نام می‌برند. نسلی که با هنجارگریزی‌هایش از عرف جامعه، تن ندادن به ارزش‌های حاکم، علاقه به مصرف مواد و موسیقی جاز بدل به حادثه‌ای نه تنها در ادبیات، که در سطح اجتماع، سینما و موسیقی شد. محیط اجتماعی‌ای که ماجراهای کتاب در بستر آن اتفاق می‌افتد، دیدن جوانان هیپی، مفت‌سواری‌ها، شغل‌های پست چند روزه، همه حکایت از بیزاری جوانانی دارد که در آمریکای پس از جنگ دنبال تعریف تازه‌ای از هویت خویش می‌گردند.

 

 

جک کروآک با نوشتن رمان «در جاده» در کنار شعر بلند «زوزه»‌ی آلن گینزبرگ که هر دو به عنوان مانیفست و کتاب مقدس این نسل شناخته می‌شوند، به بیان شیوه‌ی زیست این نسل، باورها، خوشگذرانی‌ها، و عیاشی‌های‌شان می‌پردازد. او این رمان را تحت تاثیر شیوه‌ی زندگی و ویژگی‌های کلامی «نیل کسدی» می‌نویسد که یکی از کاراکترهای رمان هم هست. بیان سفر چند دوست که با جیب‌های خالی به جاده‌ها می‌زنند تا زمان را جشن می‌گیرند.

 

جک کروآک با نوشتن رمان دیگرش «ولگردهای دارما» به جنبه‌ی دیگری از رفتار این نسل می‌پردازد. او که حین نوشتن این رمان مثل دیگر دوستان خودش از جمله گینزبرگ تحت‌تاثیر آموزه‌های بودایی است کاراکترش را از جامعه جدا می‌کند. شخصیت اصلی این رمان هم خودش است. او کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد و خانه‌اش را ترک کرده و می‌زند به دل کوه و جنگل. بعد از چاپ این رمان در آمریکا جنبشی راه می‌افتد به نام: جنبش کوله‌پشتی.

 

آلن گینزبرگ بعد از نوشتن شعری بلند آن را برای کروآک می‌فرستد. چند روز بعد کروآک با نامه‌ای جوابش را می‌دهد: «آلن، زوزه‌ات به دستم رسید. شاهکار است.» گینزبرگ بعد از خواندن نامه‌ی کروآک، نام شعرش را «زوزه» می‌گذارد. و پاییز همان سال شعر را در جلسه‌ای می‌خواند که ماجرایش در بخش دوم رمان «ولگردهای دارما» آمده است: آن شب، شبِ تولد رنسانس ادبی سانفرانسیسکو بود. همه آن‌جا بودند. شب دیوانه‌واری بود.... الواه گلدبوک «آلن گینزبرگ» داشت شعرش را می‌خواند. گریه می‌کرد شعرش را، گریه، مست با دستانی گشوده و همه فریاد می‌زدند: ادامه بده، ادامه بده، ادامه بده.

 

۱۴۰۰ خرداد ۸, شنبه

او

 

روزنامه‌ی آرمان ملی

در فقدان او

یادداشت سمیرا سهرابی درباره‌ی رمان «او»

پنج‌شنبه 6خرداد 1400

بخشی از یادداشت:

 این ملاقات زمینه‌ آن را فراهم می‌کند که مرور گذشته از نقطه عزیمت حال، مواجهه‌ای با وقایع و خود با نوعی رفت‌وبرگشت میان گذشته و حال صورت پذیرد. این رودررویی تاریخی‌ بخش‌های تکه‌تکه‌شده‌ روح را که در اثر فشار حوادث گریخته‌اند احضار می‌کند تا رخدادهای عینی محصور در زمان گذشته را مورد بازبینی و تامل قرار دارد، هرچند که «نه من گذشته دیگر وجود دارد، نه «او»ی گذشته؛ هردو تلف شده‌اند. تلف شده‌ایم.» درواقع این بیگانگی در گذشت زمان انباشته شده و شاکله مفاهیم ذهنی شخصیت‌ها را تشکیل داده است.

 


 

۱۴۰۰ خرداد ۴, سه‌شنبه

آرتو، او که جنون خودکشی‌اش کرد.


فیلم داستان دو سال آخر عمر «آنتونن آرتو» است، کسی که نبوغ‌اش او را خودکشی کرد. فیلم بر اساس یادداشت‌های روزانه‌ی دوست اواخر عمر آرتو یعنی «ژاک پروول» ساخته شده است. او آرتو را زمانی ملاقات می‌کند که بعد از نُه سال از تیمارستان ترخیص می‌شود.

 

زمانی که آرتو در تیمارستان بستری بود «ژاک لاکان» به پیشنهاد یکی از دوستانش او را معاینه می‌کند و تشخیص می‌دهد که او «از این حال بیرون نخواهد آمد، تا هشتاد سالگی خواهد زیست، ولی دیگر یک سطر هم نخواهد نوشت.» برخلاف نظر لاکان، آرتو در تیمارستان از کشیدن نقاشی و نوشتن دست نکشید. اما متاسفانه از آن آثار چیزی باقی نمانده است چرا که پرستاران آن‌ها را دور می‌انداختند. حتا یکی از پزشکان تیمارستان در یادداشت‌هایش درباره‌ی آرتو نوشته بود: مدعی است که شاعر است.

 

زندگی خودِ آرتو مصداق عینی نظریه‌ی «تئاتر شقاوت»اش است. آن شقاوت ماوراءطبیعی، بی‌رحمی و رنجی که بر روح و جسم تحمیل می‌شود، و درد زیستن. بستری‌های طولانی‌مدتش از سال‌های نوجوانی تا اواخر عمر در تیمارستان‌های مختلف، که بعد از مرگش فاش شد با سرما، گرسنگی و محیط‌های آلوده شکنجه شده است. جایی در فیلم برای بیان یک‌جمله، بازیگرش را، بارها و بارها با خشونتی افسارگریخته وادار به تکرار می‌کند، تا جمله را به‌درستی بیان کند. انگار هر کلمه نیشتر و زخمی است که جسم و روح را متلاشی می‌کند.

 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

تبعید

بی‌که بخواهم، بی‌که بدانم، نزدیک سه ماه است کس دیگری آمده، نشسته است در من. شده است من. یک روز دم‌دمای صبح، از خواب که پریدم، دیدم نمی‌توانم با زندگی‌ام، اتاقم، لباس‌هام، حتا خانواده‌ام ارتباط برقرار کنم. چیزی را به‌جا نمی‌آوردم. محیط، مناسب آدمِ تازه‌ای که شده بودم، نبود. آزارم می‌داد هر چیز؛ خصوصا بیداری. روز کابوسم شده بود. گویی مُرده بودم و در برزخ هزاره‌ای ناشناخته سرگردان دنبال راهی می‌گشتم. لباسی شده بودم بی‌قواره به تنی که در آن زار می‌زد. و زار می‌زدم هر روز، بی‌اشک، به حالی که حالِ من نبود. مرگ خواستنی بود و دور. با هر زبانی می‌خواندم و می‌خواستمش. کلمات را به‌جا نمی‌آوردم. می‌دیدم‎‌شان، احساس‌شان می‌کردم، دوری می‌گرفتند از من. عالم مکتوب را به سخره می‌گرفت، آن‌که به‌جای من نشسته بود در من. چه آزاری، چه رنجی. مبتلا شده بودم به عارضه‌ای که تبعید بود به شخصی دیگر. مثل حالا که به زبان فارسی تبعید شده‌ام. این‌بار مرا نمی‌خواست. اشتباه شده بودم. کتاب از چشمم افتاده بود. هر جا کتابی می‌دیدم مثل این‌که تازه از خواب بیدار شده باشم تمام شکست‌ها و اندوه جهان می‌نشست در من. آوار می‌شد بر سرم، بر سر زندگی‌ای که بر باد رفته بود. تا که یک روز، در ناتوانیِ همتِ پاهام، خودم را رساندم مغازه‌ی یک دوست. همین که مرا دید گفت می‌خواهد چیزی بگوید خلافِ مذاقم: پژمرده شده‌ای. می‌دانستم و می‌دانست نیاز پیدا کرده‌ام به «ترحمِ شیمیایی». غروب یک‌روز بعد نشسته بودم مطب روانپزشک. و عجیب بعد از دو هفته قرص‌ها به دادِ روحِ بی‌دادم رسید.

 

امروز بعد از سه ماه وقتی بیدار شدم احساس کردم آن‌که آمده بود رفته است. برگشته بودم به خودم. دیدم آن‌چه از زیر ملافه بیرون آمده دستم است؛ دراز شده تا نزدیک‌ترین کتاب را بردارد. و برداشت. و خواند: حتا مرگ نیز می‌میرد.